ایران حرم است!


💠 یک جرعه ملکوت
✨لَمّا ماتَ إبراهيمُ بنُ رسولِ الله(صلي الله عليه و آله و سلم) قال النّبي(صلي الله عليه و آله و سلم): حزنَّا عليكَ يا إبراهيمُ وإنّا لَصابرونَ يحزَنُ القلبُ و تدمَعُ العَينُ و لا نقولُ ا يسخِطُ الرَّبَّ✨
⚪️ هنگامیکه ابراهیم فرزند رسول خدا وفات یافت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: برای تو ای ابراهیم اندوهناکیم، اما صبر می کنیم؛ دل اندوهگین و اشک جاری می شود، ولی سخنی که خدای را ناخشنود سازد، بر زبان نمی آوریم.
📚 الإمام الصادق(عليه السلام)، من لا یحضره الفقیه 177/1
📩 مصیبتی که انسان به هنگام نزول آن با توفیق الهی صبر پیشه نموده و بی تابی نکند… در حقیقت مصیبت نیست، بلکه نعمت است.
📌 مقام معظم رهبری(حفظه الله)
در_آینه_خاطرات
خاطرات_مبارزاتی_علامه_مصباح
علیه_التقاط
💢علامه #مصباح یزدی: #فتنه_های_بیشماری از همان اختلافاتی که در آن زمان، جزئی تلقی میشدند، پدید آمدند
↙️🔹بنده نسبت به این رویکرد[جریان مجاهدین خلق،تفسیرهای قشری از دین،جریان شریعتی،باند سیدمهدی هاشمی و…] #حساسیت داشتم.بنده پیوسته به مقولات اعتقادی و مرزبندیهای دینی بسیارحساس بودهام و نمیتوانستم بپذیرم که ما به خاطر یک حرکت سیاسی بیائیم و #اصل_ارزشهای_اسلامی را وجه المصالحه قرار بدهیم. البته صاحبان این حساسیت معمولا در #غربت قرار میگرفتند.
#غربت_مطهری_ها
↙️🔸مثلا وقتی مرحوم آقای مطهری درسال 56 و در پی برخی از فضاسازیها تصمیم گرفت اعلامیهای بدهد، به قدری در این زمینه در میان دوستان تنها بودند که اعلامیه را با امضای خود و #مهندس_بازرگان منتشر کردند، یعنی ایشان در میان علما حتی یک نفر را پیدا نکردند که اعلامیه را امضا کند و ایشان با این کار، عملا در میان بسیاری از مبارزین، #منزوی شدند، به گونهای که وقتی برای معالجه مرحوم علامه طباطبائی به لندن رفتند، در میان دوستان مبارز هیچکس حاضر نشد ایشان را تافرودگاه ببرد و از سوی دانشجویان نیز با سردی و بیمهری روبهرو شدند.
#انحراف_ایدئولوژیک/ باند سید مهدی هاشمی محصول #التقاط بود
↙️🔹اینها در آن زمان اختلافات فکری و به اصطلاح آن روز، #ایدئولوژیک بود، اما در عمل، آثار بسیار بزرگی بر جا گذاشت، مثلا یکی از آثار آن، #پیدایش_خط_سید_مهدی_هاشمی بود. به جد باید گفت محوراصلی پیدایش این جریان، #مسامحه_در_امور_اسلامی بود. این فرد به بعد سیاسی نهضت، بسیار اهمیت میداد و میگفت باید در ایران و جهان حکومت اسلامی درست کنیم و در این راه، هدف، وسیله را #توجیه میکند. مسئله اعدام مرحوم شمسآبادی و دیگران به همین صورت توجیه میشد.
#تفاوت_مجاهدین_خلق با #جریان_سید_مهدی_هاشمی
↙️🔸در خاستگاه و پیدایش و شکل رشد مجاهدین خلق و باند سید مهدی هاشمی اختلافاتی وجود داشت. جریان سید مهدی هاشمی زمینههای #حوزوی داشت و با یکی از کسانی که در رتبۀ مراجع بود، ارتباط نزدیک و فامیلی داشتند و از موقعیت ایشان به حد اعلی سوءاستفاده میکردند. آنها آنچنان بر ایشان اثر گـذاشته بودند که ایشان حرف هیچ کس را درباره اینها نمیپذیرفت و حتی تا آن اواخر که حکم اعدام سیدمهدی هاشمی صادر شده بـود، پروندهایشان را برده بودند نزد آن آقا و پرسیده بودند: «شما در این باره چه نظری دارید؟» ایشان گفته بودند: «این مدارکی که درپرونده هست، از نظر من اعتباری ندارند، چون من سید مهدی را بزرگش کردهام و بیش از همه شما او را میشناسم.» کسی که در میان شاگردان امام به عنوان قائممقام ایشان معرفی شد، با اینها چنین ارتباط داشت و حامی سرسخت اینها بود و آنها هم از این جایگاه، حداکثر استفاده را کردند.
#انحراف_از_بطن_روحانیت_التقاطی
↙️🔹 مجاهدین اصلا چنین امکانی برایشان فراهم نبود، بلکه برعکس، به خصوص پس از اعلام تغییر ایدئولوژی و جدا شدن گروه مارکسیستها، دیگر در میان متدینین جایگاهی نداشتند. اوایل، سران اینها افرادی متدین و علاقمند به اسلام بودند، منتهی #بینش_اسلامیشان ضعیف بود، آنها درعمل، اهل نماز و عبادات و روضه و انفاق و حتی اهل تهجد و نماز شب بودند و با قرآن و نهجالبلاغه، انس داشتند. این گرایشات مارکسیستی مجاهدین بود که باعث شد #قرائت_جدیدی_از_اسلام راعرضه کنند، ولی جریان سید مهدی هاشمی از #بطن_روحانیت بیرون آمده بود و لذا خطر آنها خیلی بیشتر بود، به خصوص در جامعه دینی آثار بسیار سوئی گذاشتند، مضافا بر این که آثار آنها بر خارج از ایران هم سرایت کرد، از جمله اختلافاتی که بین شیعیان افغانستان افتاد و همینطور ارتباطی که با بعضی از کشورهای عربی داشتند.
#فتنه_هایی_که_التقاط_بوجود_آورد
↙️🔸 به هرحال #فتنه_های_بیشماری از همان اختلافاتی که در آن زمان، جزئی تلقی میشدند، پدید آمدند و آنطوری که دوستان ما که در قوه قضائیه بودند، تحلیل میکردند، تقریبا ریشه فکری همه #گروه_های_انحرافی را در همان افکاری میدانستند که اول با مسامحه در بین متدینین ترویج شدند.
🔺چشم پسر برای چشم پدر🔺
👓 چشم های بابا
از شدت عارضه ای که بر چشمان پدر وارد شده بود بی خبر بود. فقط پدر گاهی در نامه هایش به آن اشاره کرده بود. مدتی بود که متوجه شده بود پدر چشم انتظارش است. آخر رابطه عجیبی بین پدر و پسر بود؛ یک محبت عمیق. آقا می گویند: برای اولین بار بود که دیدم پدرم چه قدر محتاج کسی بوده که پهلوی او باشد. در یک سال اخیر که زندان یا قم بوده ام خبر نداشتم و (این) خیلی برایم سخت و ناگوار آمد.
⏳ بر سر دو راهی
سیدعلی به مشهد بازگشت و پدر را همراه خودش برای درمان به تهران برد، اما پزشکان تهرانی از بازگشت بینایی پدر ابراز تاسف کردند. حالا دیگر ماجرا فرق می کرد. پدر نیازمند حضور پسر بود و سیدعلی باید تصمیم می گرفت که در قم بماند و اهداف و آمال خودش را دنبال کند یا به مشهد برگردد و مونس و همراه پدر شود. پدر یا قم؟ تصمیم سختی بود.
⚖️ روز های تردید
آقا می گویند: اگر پدرم را رها می کردم و به قم می آمدم، ایشان مجبور بود گوشه ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود… بنده وقتی نزد ایشان بودم برایشان کتاب می خواندم و با هم بحث علمی می کردیم و از این رو با من مانوس بود. به هر حال احساس کردم که اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم ایشان از کار افتاده می شود و این مساله برای ایشان بسیار سخت بود. برای من هم خیلی ناگوار بود.
از طرف دیگر اگر می خواستم از قم دست بردارم، این هم برای من غیرقابل تحمل بود، زیرا که با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم … اساتیدی که در آن زمان داشتم هم می گفتند اگر تو در قم بمانی ممکن است که برای آینده مفید باشی. خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم. بر سر یک دوراهی گیر کرده بودم. روزهای سختی را در حال تردید گذراندم.
🏳 چشم پسر برای چشم پدر
برای مشورت به سراغ آقا ضیاء آملی رفت. حرف های دلش را که گفت، پاسخی شنید که حالش را دگرگون کرد. پاسخی که تصمیم گیری را برای سید علی آسان کرد. آقا ضیاء گفته بود: “از قم دست بکش و به مشهد برو. می دانم که دنیا و آخرتت در قم است و نمی توانی آن را رها کنی. اما خدا می تواند دنیا و آخرت تو را از قم به مشهد منتقل کند."
🎯 انتخاب نهایی
سید علی پدر را انتخاب کرد. انتخابی که بعدها درباره اش می گوید: اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از خوبی هایی است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام.
#باز_نشر
l1l.ir/lpedarl
✅ سیل آذربایجان و شهید مهدی باکری و مسئولان مربوطه
مهدی به خانه ای رسید که پیرزنی در حیاطش فریاد می کشید . مهدی در را هل داد . آب تا بالای زانوانش رسیده بود . پیرزن به سر و صورت می زد . مهدی گفت : چه شده مادر جان ؟ کسی زیر آوار مانده ؟ پیرزن که انگار جانی تازه گرفته بود با گریه و زاری گفت : قربانت بروم پسرم …خانه و زندگی ام زیر آب مانده کمکم کن ! چند نفر به کمک مهدی آمدند . آنها وسایل خانه را با زحمت بیرون می کشیدند و روی بام و گوشه حیاط می گذاشتند . پیرزن گفت : جهیزیه دخترم توی زیرزمین مانده . با بدبختی جمعش کرده ام . مهدی رو به احمد و هاشم کرد و گفت : یا الله زود جلوی در سد درست کنید ! احمد و هاشم سدی از خاک جلوی در خانه درست کردند . راه آب بسته شد . مهدی به کوچه دوید . وانت آتش نشانی را پیدا کرد و به طرف خانه پیرزن آورد . چند لحظه بعد شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب مکیده شد . پمپ کار می کرد و آب زیرزمین لحظه به لحظه کم می شد . مهدی غرق گل و لای شده بود . پیرزن گفت : خیر ببینی پسرم . . .یکی مثل تو کمکم می کند آنوقت شهردار ذلیل شده از صبح تا حالا پیدایش نیست . مگر دستم بهش نرسد . . . مهدی فرش خیس و سنگین شده را با زحمت به حیاط آورد . اگر دستم به شهردار برسد حقش را کف دستش می گذارم . چند ساعت بعد جلوی سیل بطور کامل گرفته شد . مهدی پمپ را خاموش کرد و پیرزن هنوز دعایش می کرد . گروههای امدادی پتو و پوشاک و غذا بین سیل زده ها تقسیم می کردند . مهدی رو به پیرزن گفت : خب مادر جان با من امری ندارید ؟ پیرزن گریه کنان دست رو به آسمان بلند کرد و گفت : پسرم ان شاء الله خیر از جوانی ات ببینی . برو پسرم دست علی به همراهت . خدا از تو راضی باشد . خدا بگویم این شهردار را چه کند . کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت . مهدی از خانه بیرون رفت . پیرزن همچنان او را دعا می کرد و شهردار را نفرین ! دریغ از این که پیرزن بداند شهردار شهرشان همین جوان است آقا مهدی باکری