ایران حرم است!


وصیت شهید امیر حاج امینی :
اگر به واسطه خونم حقی بر گردن دیگران داشته باشم به خدای کعبه قسم از مردان بی غیرت و زنان بی حیا نمی گذرم.
و البته حفظ حجاب وصیت بیشتر شهداست که در صورت عدم رعایت در #قیامت باید پاسخگو باشیم.
🌹🌹
💠 عذاب دروغگو 💠
🌀روزى رسول اكرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود ديشب در خواب ديدم كه مردى نزد من آمد و گفت برخيز برخاستم . دو مرد را ديدم كه يكى ايستاده و در دست خود چيزى شبيه بعصاى آهنين دارد و آنرا بر گوشه دهان مرد ديگرى كه نشسته است فرو مى برد باندازه اى فشار مى دهد تا ميان دو شانه اش مى رسد آنگاه بيرون آورد و در طرف ديگر دهان او داخل مى كند، طرف اول خوب مى شود اين قسمت ديگر را هم مانند قبلى پاره مى كند بآنشخص كه مرا حركت داد گفتم اين چه كسى است و براى چه اينطور عذاب مى كشد، گفت اين مرد دروغگو است كه در قبر او را تا روز قيامت اينطور كيفر مى دهند.
منتهى ، ج 1، ص 328
🌹 🌹
🪶هر عمل صورتی دارد که در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت بر عاملش ظاهر میشود که صورت انسان در آخرت نتیجه عمل و غایت فعل او در دنیا است و همنشینهای او از زشت و زیبا همگی غایات افعال و صور اعمال و آثار ملکات او است که از صقع ذات او پدید میایند و بر او ظاهر میشوند و قائم به اویند که در نتجیه انسان در این نشأه ، نوع و در تحت آن افراد است ، و در نشأة آخرت جنس و در تحت آن انواع است و از این معنی که ظهور مواد صور برزخی در جوهر نفس بوده
✍علامه حسن زاده آملی
📚مجموعه مقالات ص 16
🌹 🌹
🍀
امیرالمؤمنین"علیه السلام” می فرمایند:
کسى که کارهاى خوبى از خود به يادگار گذارد که سرمشق ديگران باشد، نمرده است.
📚ميزان الحکمه، ج ۱۱، ص ۱۳۴
🌹
✨﷽✨
✅واقعا زیباست
✍پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت:
مرا به حمام ببر.
پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست.
پسر قنداب خنکی سفارش داد ؛
برایش آوردند و آن را به آرامی ؛
در دهان پدر ریخت و
پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید ؛
روزی به پسرش گفت:
فرزندم مرگ من نزدیک است ؛
مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت:
پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت:
من قنداب دادم، گنداب خوردم.
تو که گنداب می دهی ؛ ببین چه می خوری؟
🌹 🌹