« یک "نگاه" و یک "سر"...درگیر سقوط َم »

 

دلدار من سلام… ای همه بود و نبودهای من سلام…

روزها و هفته ها از آن لحظه میگذرد… 

یادت هست… 
موهای دخترکت را نوازش کردی و در گوشش زمزمه خرابه و شام خواندی؟ 
یادت هست زمانی که از زیر قرآن گذشتی، بر دستانم بوسه زدی از مهر، از وفا، از غیرت، از شهامت، از شجاعت؛ 

گفتی دستانی که بدرقه ات می کنند بسوی بهشت، لایق بوسیدن است. 
یادت هست یا باز بگویم از آن لحظه که همه وجودم را یکجا با خود برداشتی و رفتی… گوییا غارت زده ای شدم در بیابان بی کسی…
 دلدار من، ای همه ی هست های من، حالا اینجا من، بی تو، همه ی هست هایم، نیست شد!

 

دستانم که همیشه عطر دستانت را داشت، اکنون بوی بی کسی گرفته است. 

زمزمه خرابه به گوش دخترکت ماندگار شد… انگار که گرد خرابه بر گیسوانش نشسته. 
نازنینم! روزهاست که در کنارم ندارمت، اما هر روز کوچه های دلم را با اشک دیدگانم آبپاشی میکنم، آخر یاد تو مهمان هر روزه کوچه های دلتنگی دلم هست. 
اما اینک… 
دلدار من! شهر را آذین بسته اند، تو مهمان کوچه های شهر شده ای، همه جا عکس توست، تمام شهر بوی تو را می دهد. هرچند نمی یابمت، گمشده پیدای من…!
هرکس مرا می بیند میگوید کبوتر سفرکرده ات در راه هست، اما بال شکسته و سری از تن جدا! 
کبوتر دل من… مگر چه خبر بود آنجا… مگر یزیدیان زمان چه کرده اند که بالهایت شکسته و سر از تنت جدا …؟ 
تو را به خدا… نگی دوباره خرابه و شام است آنجا… نگی دوباره عمه سادات دست بسته است آنجا…

 

میدانم که نمی گویی… یعنی نباید که تکرار شود… 

تو ای کبوتر دل من و هزاران کبوتر دل دیگر رفتید و دستهایی عطر بی کسی گرفتند و گیسوانی گرد یتیمی، تا شام و خرابه ای دیگر تکرار نشود… هرچند همه این کبوترها و عطرها و گردها فدای یک تار موی دردانه زهرا…

دلدار من… همه افتخار زندگیم این است که امثال من و تو انتخاب شدیم برای یک امتحان بزرگ… تو برای سر و جان دادن… من برای دل و جان کندن… خوشا به حال تو و همسفران تو… شما پیروز امتحانید شما کار حسینی تان را به سر بردید…

حال نوبت امتحان من و امثال من است…
ولی قبول کن خیلی سخت است… خیلی.. 

دعاکن برایمان… صبر زینبی را بخواه از بانوی صبر …

هموکه لحظه لحظه زندگیش تفسیر آیه آیه های صبر بود، هموکه قله زندگیش ” ما رأیت الّا جمیلا” بود… 

دلدار من… برایمان دعا کن… زینبی باشیم و زینبی زندگی کنیم تا به روز محشر، خدا بنوازد گوش جانمان را به “… و بشر الصابرین… “.
دعا کن یادمان نرود آسایش این روزهایمان ، مدیون جوانمردی های شماست… 

دعا کن… یادمان نرود شما سر به راه حسین دادید… ولی خودمانیم، عجب سر به راهانی شدید شما…!

 

*****

شرح دلگویه ای از یک همسر شهید… 
*****

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: شهدا
   چهارشنبه 21 تیر 1396

4 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(3)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
3 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: طاهره رفیعی [عضو] 
5 stars

احسنت بسیار عالی بود موفق باشی

1396/05/02 @ 06:21
نظر از: رحیمی [عضو] 

نه عمامه به سر و نه که ردا در بر داشت
در دلش حال و هوایی ز غم حیدر داشت
نیمه شب تا که به صورت به زمین خورد آقا
با لب غرق به خون زمزمه مادر داشت
شهادت معلم والامقام مكتب جعفري پيشاپيش تسليت باد…

1396/04/27 @ 23:45
نظر از: ★نــقطــه پـــرواز☆ [عضو] 
5 stars

احسنت
خدا بهشون صبر بده…

1396/04/27 @ 10:21
نظر از: مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر [عضو] 
5 stars

یادشان جاودان

1396/04/21 @ 18:37


فرم در حال بارگذاری ...

وبلاگ مشکات در راستای اشاعه مکتب محمدی و فرهنگ علوی و فاطمی راه اندازی شده است. امید است بتوانیم قدمی در اعتلای فرهنگ اسلامی در جامعه برداریم. انشاﺀالله
جستجو
آمار
  • امروز: 104
  • دیروز: 495
  • 7 روز قبل: 1013
  • 1 ماه قبل: 1272
  • کل بازدیدها: 10565
رتبه
  • رتبه کشوری دیروز: 26
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 78
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه کشوری 90 روز گذشته: 169
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2
 
تکنیک های سئو