یکی از جوانب شخصیتی امام موسی کاظم علیه السلام که تا حدودی مورد غفلت قرار گرفته است، شاگردپروری و تربیت دانشمندان اسلامی توسط ایشان است. عصر امام کاظم علیه السلام مصادف بود با گسترش آراء و مکاتب گوناگون فکری و در این میان لازم بود، مکتب تشیّع همانند زمان امام صادق علیه السلام، پویایی و تحرک خویش را برای مقابله با انحرافات فکری و عقیدتی حفظ کند.

 

 امام کاظم علیه السلام هم خود شخصاً وارد بحث با مخالفین می شد و هم اصحاب خویش را تشویق و تربیت می کرد، تا نظرات اهل بیت علیهم السلام را در میان مردم منتشر کنند. در این مقاله، با معرفی اجمالی یکی از شاگردان مبرّز امام موسی کاظم علیه السلام، فرازهای کوتاهی از یکی از روایات منقول از این شاگرد ممتاز مکتب اهل بیت علیهم السلام، شرح داده خواهد شد.

 

هشام بن حکم، اسطوره مناظره
یکی از قوی ترین و برجسته ترین شاگردان تربیت یافته در مکتب اهل بیت علیهم السلام در عرصه کلام و عقاید استدلالی، «هشام بن حکم» بود. وی در بین دانشمندان فرَق مختلف اسلام در زمان خود، مشهور به فضل و دانش و تخصص در علوم عقلی و نقلی و مهارت و زبردستی در مناظره و مجادله بود و همگان او را به استادی در بحث و مناظره قبول داشته و از مناظره ی با وی بیمناک بودند. ابوالهزیل یکی از علمای متبحر و پرآوازه معتزلی که در فن مجادلات کلامی، کمتر کسی یارای برابری با وی را داشت، از هیچ کس جز هشام بن حکم، در بحث و جدال و مناظره بیم نداشت. 1

 

هشام بن حکم،افسر ارشد سپاه علمی شیعه
هشام بن حکم یکی از افسران ارشد علمی حضرت امام صادق علیه السلام و فرزند بزرگوارشان امام موسی کاظم علیه السلام بود. مرحوم طبرسی در کتاب “اعلام الوری” در روایتی مفصل از مناظره اصحاب امام صادق علیه السلام با یک مرد شامی چنین نقل می کند:

«روزی در مکه هشام بن حکم خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب شد در حالی که فضلا و دانشمندان بنام شیعه از قبیل حمران اعین شیبانی 2 و محمد بن نعمان 3 و هشام بن سالم 4 و قیس ماصر 5 در مجلس شرف حضور داشتند. با اینکه همگان از نظر سن از او بزرگتر بودند حضرت او را مقدم بر همه فرموده و در صدر مجلس و بالاتر از همه نشانید. این تفضیل بر آنان گران آمد. وقتی امام از چهره های حاضرین ملتفت این مطلب شد، فرمود «هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده» این جوان با دل و زبان و دست یعنی با تمام قوا ما را یاری می کند. 6

 

هشام بن حکم، نماینده امام معصوم
پس از شهادت امام صادق علیه السلام، هشام نزد حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام رفت و تحت تربیت و ارشادات ایشان قرار گرفت. وی علاوه بر برخورداری از جایگاه ممتاز علمی در بین اصحاب امام کاظم علیه السلام، از کارگزاران مورد اعتماد و خصوصی ایشان نیز به شمار می رفت. حسن بن علی بن یقطین، فرزند شاگرد ممتاز و کارگزار امین امام علیه السلام که به دستور ایشان در دستگاه هارون الرشید، متصدی منصب وزارت بود چنین نقل می کند:


“هر گاه موسی بن جعفر علیهماالسلام چیزی برای رفع نیازمندی های شخصی یا امور دیگری که مرتبط با خود حضرت بود، لازم داشت به پدرم (یعنی علی بن یقطین) نامه می نوشت که فلان چیز را خریداری یا تهیه کن و باید متصدی این امر هم «هشام بن الحکم» باشد. “7

 

شاگردان امام موسی کاظم(ع),امام موسی کاظم(ع), هشام بن حکم

یکی از برجسته ترین شاگردان تربیت یافته در مکتب اهل بیت (ع) «هشام بن حکم» بود

 

درس عاقلانه امام موسی کاظم به شاگردش
در فصل اول کتاب شریف کافی با عنوان “کتاب العقل و الجهل” حدیث طولانی و مفصلی از امام کاظم علیه السلام در مورد مساله عقل نقل شده است و مخاطب حضرت در این روایت، هشام بن حکم است که متخصص علوم عقلی و استدلالی است. در این مجال کوتاه به توضیح و شرح بخش کوتاهی از این روایت ژرف و قابل تامل بسنده خواهیم نمود. 8


حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام خطاب به هشام می فرماید: “ای هشام، خدا اهل فهم و عقل را در قرآن بشارت داد و فرمود: «فَبَشِّرْ عِبادِ، الَّذینَ یَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعونَ احْسَنَهُ  ؛ 9پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند.»”


در این آیه شریفه به یکی از کارکردهای مهم عقل یعنی تجزیه و تحلیل و غربال کردن، اشاره شده است. و اتفاقا وجه تمایز انسان و حیوان هم همین مساله است. بوعلی سینا جمله معروفی دارد: “هر كس كه عادت كرده حرف را بدون دلیل قبول كند، او از لباس آدمى بیرون رفته"؛ یعنى آدم حرف را بدون دلیل نمى پذیرد. ولی به عقل تنها هم نباید اکتفا کرد، عقل را باید با علم توأم کرد.

 

امیرالمومنین علیه السلام در روایتی می فرماید: «العلم مصباح العقل ،10 علم و دانش چراغ روشنی بخش عقل است.» عقل بدون علم جلوی پای خود را نمی بیند و نمی تواند پیش برود همچنانکه چشم انسان در تاریکی قدرت دیدن اشیاء پیرامونی اش را ندارد. به تعبیر دیگر، علم مواد خام اولیه ای است که بوسیله دستگاه فطری و خدادادی عقل، تجزیه و تحلیل می شود و این دستگاه بدون دریافت مواد اولیه معطل و بی مصرف باقی می ماند.

 

به همین جهت امام کاظم علیه السلام در ادامه می فرماید: “یا هِشامُ! ثُمَّ بَینَ انَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ.” عقل باید با علم توأم باشد، و لذا خداوند در قرآن فرمود: «تِلْک الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یعْقِلُها الَّا الْعالِمونَ، ما این مَثَلهای تاریخی را ذکر می کنیم، اما درک نمی کنند اینها را مگر عالمان.» یعنی اول باید انسان عالم باشد، مواد خام را فراهم کند و بعد عقل تجزیه و تحلیل نماید.

 

سپس حضرت مسئله تقلید را مطرح می کند. مثل معروفی است که می گویند: “خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو". در انسان تمایل به اینکه همرنگ جمع شود زیاد است. این تمایل درونی، زمانی خطرناک می شود که ملاک حق و باطل و تشخیص سره از ناسره قرار بگیرد و منجر به تعطیلی قوه عاقله ٓیعنی همان وجه تمایز بین انسان و حیوان ٓ بشود.

 

عقل، گردو، گوهر
امام کاظم علیه السلام خطاب به هشام می فرماید: “قرآن کثرت را مذمت کرده است آنجا که می فرماید: «وَ انْ تُطِعْ اکثَرَ مَنْ فِی الْارْضِ یضِلّوک عَنْ سَبیلِ اللَّهِ انْ یتَّبِعونَ الَّا الظَّنَّ وَ انْ هُمْ الّا یخْرُصونَ» اگر اکثر مردم را پیروی کنی تو را گمراه می کنند؛ چون اکثر مردم تابع عقل نیستند، تابع گمان و تخمین اند، همینکه چیزی در خیالشان پیدا می شود دنبالش می روند.

 

در کلام نورانی امیرالمومنین علیه السلام آمده است که «لا تستوحشوا فی طریق الهدی لِقِلَّة اهله؛ 11 اگر در اقلّیّتید و همه یا اکثریت مردم دنیا با شما بدند و راهتان را قبول ندارند، وحشت نکنید و از راه برنگردید.» وقتی راه درست را تشخیص دادید، با همه ی وجود آن را بپیمایید.


امام کاظم علیه السلام در دنباله می فرماید: “ای هشام! به حرف و تشخیص مردم اعتنا نکن؛ باید تشخیص، تشخیص خودت باشد. ای هشام! اگر در دست تو یک گردو باشد و هر کس به تو برسد بگوید: به به! چه گوهر گران بهایی! وقتی که می بینی گوهر نیست، کلام آنها هیچ نفعی به حال تو ندارد و گردو را برای تو گوهر و لؤلؤ نمی کند. اگر هم در دست تو گوهری باشد و همه مردم به این گوهر گفتند گردو، تو تابع تشخیص و عقل و فکر خودت باش. تا زمانی که می دانی آنچه در دست توست، گوهری گرانبهاست، حرف مردم ضرری به تو نخواهد رساند و گوهر تو را تبدیل به گردو نمی کند.”

 

بهشت در ازای گوهری گرانبها
یکی از تطبیقات این فراز از کلام حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام، شناخت گوهر گرانبهای وجودی خود است. کسی که این گوهر با ارزش را شناخت حاضر نیست آن را در برابر هر چیزی معامله کند. در فرازی از همین روایت، امام کاظم علیه السلام از جد بزرگوارشان امام سجاد علیه السلام چنین نقل می فرماید:

 

«أ و لا حرّ یدع هذه اللّماظة لأهلها؟» آیا آزاده ای نیست که این متاع پست دنیا را، این لماظه یعنی آب بینی یا دهان حیوان پستی را جلوی اهلش بیندازد؟ «فلیس لأنفسکم ثمن الّا الجنّة فلا تبیعوها بغیرها»؛ قیمت شما فقط بهشت است. یعنی بحث معامله و بده بستان است. اگر کسی می خواهد آن لماظه را ببرد باید نفس و هویت و شخصیت خود را بدهد. ولی شما بدانید که ارزش و قیمت شما بهشت است. بفهمید که چه لؤلؤ و گوهر گرانبهایی را در اختیار دارید. مراقب باشید آن را به ثمن بخس نفروشید.

 

———————————————–
پی نوشت:
1. تاریخ علم كلام، شبلی نعمانی، ص 31
2 . اسباط بن سالم می گوید: موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: در قیامت ندا می دهند حواریون (یاران نزدیک) پیامبر خدا محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله که پیمان خویش نشکستند و با همان پیمان از جهان رخت بربستند کجایند؟ سلمان و ابوذر و مقداد بر می خیزند. آنگاه یاران نزدیک و ویژه ی یکایک امامان را فرا می خوانند و افرادی خاص بر می خیزند تا آنکه یاران خاص امام پنجم و امام ششم را می طلبند، عبدالله بن شریک عامری، زرارة بن اعین، برید بن معاویه، محمد بن مسلم، ابوبصیر مرادی، عبدالله بن ابی یعفور، عامر بن عبدالله، حجر بن زایده و حمران بن اعین بر می خیزند. رجال کشی، ص9
 3 . ملقب به مومن طاق، یکی از ثقات و برجستگان اصحاب امام صادق علیه السلام.
4  . از اصحاب خاص امام صادق و امام موسی بن جعفر علیهماالسلام. وی از معدود کسانی است که در توثیق او در کتب رجالی، دو مرتبه کلمه ثقه به کار برده شده است.
5. عالم متکلم و یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام.
6. إعلام الورى بأعلام الهدى (ط - القدیمة)، النص، ص: 281
 7 . رجال الكشی ،ص:269
8  . الکافی (ط.الاسلامیه) ج 1 ص 13
 9. زمر 20
10  . غرر الحکم، ص85
منبع : tebyan.net
11. نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت201




برگرفته شده از

http://www.beytoote.com/religious/bozorgan-din/musa3-kazim2-student.html?m=1

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 3 اردیبهشت 13963 نظر »

گوشه اي از زندگاني امام موسي كاظم سلام الله عليه

ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)، امام هفتم از ائمه اثنى عشر عليهم السلام و نهمين معصوم از چهارده معصوم(ع) است . آن حضرت در ابواء(منزلى ميان مكه و مدينه) در روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ه.ق. متولد شد. به جهت كثرت زهد و عبادتش معروف به العبد الصالح و به جهت حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به الكاظم گرديد.

كنيه آن حضرت ابو ابراهيم بوده ولى به ابو على نيز معروف بوده‏اند.مادر آن حضرت حميده كنيزى از اهل بربر(مغرب) يا از اهل اندلس(اسپانيا) بوده است و نام پدر اين بانو را «صاعد بربرى» گفته‏اند.حميده به «حميدة البربرية» و «حميدة المصفاة» نيز معروف بوده است.برادران ديگر امام از اين بانو اسحاق و محمد ديباج بوده‏اند.

امام موسى الكاظم(ع) هنوز كودك بود كه فقهاى مشهور مثل ابو حنيفه از او مسأله مى‏پرسيدند و كسب علم مى‏كردند.بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق(ع) (148 ه.ق.) در بيست سالگى به امامت رسيد و 35 سال رهبرى و ولايت شيعيان را بر عهده داشت.

قد متوسط و رنگ سبزه سير و محاسن انبوه داشت. نقش نگينش «حسبي اللّه» و به روايتى «الملك للّه وحده» بود.

در زمان حيات امام صادق(ع) كسانى از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولى كسانى مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند. پس از وفات حضرت صادق(ع)عده‏اى از اينان چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند، پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مى‏دانند و سپس پسرش را و … به تفصيلى كه در كتب اسماعيليه مذكور است.

پس از وفات حضرت صادق(ع) بزرگترين فرزند ايشان عبد اللّه نام داشت كه بعضى او را عبد اللّه افطح مى‏دانند. اين عبد اللّه مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع)را نداشت و به قول شيخ مفيد در ارشاد متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاى امامت كرد و برخى نيز از او پيروى كردند. اما چون ضعف دعوى و دانش او را ديدند روى از او برتافتند و فقط عده قليلى از او پيروى كردند كه به فطحيه موسوم هستند.

اسحاق برادر ديگر امام موسى الكاظم(ع) به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود و امامت برادرش موسى كاظم(ع)را قبول داشت و از پدرش روايت مى‏كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است. برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردى سخى و شجاع و از زيديه جاروديه بود و در زمان مأمون در خراسان وفات يافت.

اما جلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع حضرت امام موسى كاظم(ع) به قدرى بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق(ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسيارى از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق(ع)مانند مفضل بن عمر جعفى و معاذ بن كثير و صفوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت موسى الكاظم(ع)را از امام صادق(ع)روايت كرده‏اند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

حضرتش در علم و حلم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگى ضرب المثل بود. بدان و بدانديشان را با عفو و احسان بى‏كران خويش تربيت مى‏فرمود. شب ها به طور ناشناس در كوچه‏هاى مدينه مى‏گشت و به مستمندان كمك مى‏كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه‏ها مى‏گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مى‏كرد. كيسه‏هاى موسى بن جعفر در مدينه معروف بود و اگر به كسى يك صره (كيسه) مى‏رسيد بى‏نياز مى‏گشت. مع ذلك در اتاقى كه نماز مى‏گزارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزى نبود.

مهدى خليفه عباسى امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابى كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهى نمود و به مدينه‏اش بازگرداند. گويند كه مهدى از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش خروج نكند. اين روايت نشان مى‏دهد كه امام كاظم(ع)خروج و قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمى‏دانسته است.

ايشان با آن كه از جهت كثرت عبادت و زهد به «العبد الصالح» معروف بوده‏اند به قدرى در انظار مردم مقامى والا و ارجمند داشته‏اند كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهرى نيز مى‏دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدى به حبس او فرمان داده است.

زمخشرى در ربيع الابرار آورده است كه هارون فرزند مهدى در يكى از ملاقات ها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت، وقتى اصرار زياد كرد فرمود مى‏پذيرم به شرط آنكه تمام آن ملك را با حدودى كه تعيين مى‏كنم به من واگذارى. هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه و حد چهارمش كناره دريا تا ارمينيه و خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براى ما چه چيز باقى مى‏ماند؟ امام فرمود: مى‏دانستم كه اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به ما مسترد نخواهى كرد (يعنى خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق من است). از آن روز هارون كمر به قتل موسى بن جعفر(ع)بست.

هارون در سفرش به مدينه هنگام زيارت قبر رسول اللّه(ص) در حضور سران قريش و رؤساى قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول اللّه، السلام عليك يا ابن عم، و اين را از روى فخر فروشى به ديگران گفت. امام كاظم(ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول اللّه، السلام عليك يا ابت (يعنى سلام بر تو اى پدر من). مى‏گويند رنگ هارون دگرگون شد و خشم از چهره‏اش نمودار گرديد.

درباره حبس امام موسى(ع)به دست هارون الرشيد، شيخ مفيد در ارشاد روايت مى‏كند كه علت گرفتارى و زندانى شدن امام، يحيى بن خالد بن برمك بوده است. زيرا هارون فرزند خود امين را به يكى از مقربان خود به نام جعفر بن محمد بن اشعث كه مدتى هم والى خراسان بوده است سپرده بود و يحيى بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفر بن محمد بن اشعث را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيى و برمكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قائل به امامت امام موسى(ع)، و يحيى اين معنى را به هارون اعلام مى‏داشت. سرانجام يحيى بن خالد، پسر برادر امام را به نام على بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويى كند.

مى‏گويند امام هنگام حركت على بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود و اگر ناچار مى‏خواهد برود از او سعايت نكند. على قبول نكرد و نزد يحيى رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامى مال به او مى‏دهند تا آنجا كه ملكى را توانست به سى هزار دينار بخرد.

هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعى از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در كنار قبر حضرت رسول(ص) گفت يا رسول اللّه از تو پوزش مى‏خواهم كه موسى بن جعفر را به زندان مى‏افكنم زيرا او مى‏خواهد امت تو را بر هم زند و خونشان را بريزد. آن گاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره نزد والى آن عيسى بن جعفر بن منصور فرستادند. عيسى پس از مدتى نامه‏اى به هارون نوشت و گفت كه موسى بن جعفر در زندان جز عبادت و نماز كارى ندارد يا كسى بفرست كه او را تحويل بگيرد و يا من او را آزاد خواهم كرد.

هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتى از او خواست كه امام را آزارى برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيى بن خالد برمكى سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخرالامر يحيى امام را به سندى بن شاهك سپرد و سندى آن حضرت را در زندان مسموم كرد. چون آن حضرت وفات يافت سندى جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببينند در بدن او اثر زخم يا خفگى نيست. بعد او را در باب التبن در موضعى به نام مقابر قريش دفن كردند.

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسى الكاظم(ع)سى و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هجده تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ايشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهيم بن موسى بودند. يكى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته‏اند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ه.ق. در 55 سالگى گفته‏اند.

امام هفتم(ع)با جمع روايات و احاديث و احكام و احياى سنن پدر گرامى و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد(ع)نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و در راه انجام وظايف الهى تا آنجا پايدارى نمود كه جان خود را فدا ساخت.


گوشه اي از صفات امام كاظم عليه السلام

حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) عابدترين و زاهدترين، فقيه ترين، سخى ترين و كريمترين مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مى گذشت نمازهاى نافله را به جا مى آورد و تا سپيده صبح به نماز خواندن ادامه مى داد و هنگامى كه وقت نماز صبح فرا مى رسيد، بعد از نماز شروع به دعا مى كرد و از ترس خدا آن چنان گريه مى كرد كه تمام محاسن شريفش به اشك آميخته مى شد و هر گاه قرآن مى خواند مردم پيرامونش جمع مى شدند و از صداى خوش او لذّت مى بردند.

آن حضرت، صابر، صالح، امين و كاظم لقب يافته بود و به عبد صالح شناخته مى شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، بهكاظم مشهور گرديد.

شيخ مفيد درباره آن حضرت مي گويد : ” او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تکرار مي کرد : « اللهم انی أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب » 
(خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار )".

امام موسی بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا مي رفت . شب ها در ظرفی پول و آرد و خرما مي ريخت و به وسايلی به فقرای مدينه مي رساند ، در حالی که آن ها نمي دانستند از ناحيه چه کسی است . هيچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن مي خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل مي داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش مي گريستند ، مردم مدينه به او لقب ” زين المجتهدين “ داده بودند . مردم مدينه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغايی عجيب کردند . آن روزها فقرای مدينه دانستند چه کسی شب ها و روزها برای دلجويی به خانه آن ها مي آمده است .

امام‌ ( ع‌ ) با آن‌ كرم‌ و بزرگوارى‌ و بخشندگى‌ خود لباس‌ خشن‌ بر تن‌ مى‌كرد ، چنان كه‌ نقل‌ كرده‌اند : ” امام‌ بسيار خشن‌ پوش‌ و روستايى‌ لباس‌ بود ” و اين‌ خود نشان‌ ديگرى‌ است‌ از بلندى‌ روح‌ و صفاى‌ باطن‌ و بى‌اعتنايى‌ آن‌ امام‌ به‌ زرق‌ و برق هاى‌ گول‌ زننده‌ دنيا .

امام‌ موسى‌ كاظ‌م‌ ( ع‌ ) نسبت‌ به‌ زن‌ و فرزندان‌ و زيردستان‌ بسيار با عاطفه‌ و مهربان‌ بود . هميشه‌ در انديشه‌ فقرا و بيچارگان‌ بود ، و پنهان‌ و آشكار به‌ آنها كمك‌ مى‌كرد .

مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه او را مى آزرد و على(عليه السلام) را دشنام مى داد. برخى از اطرافيان به حضرت گفتند: اجازه دهید تا او را بكشيم، ولى حضرت به شدّت از اين كار نهى كرد و آنان را شديداً سرزنش فرمود. روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدينه، به كار زراعت مشغول است. حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.

آن مرد فرياد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسيد، پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى؟ گفت: صد دينار. فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: من از غيب خبر ندارم. امام به او فرمود: پرسيدم چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: انتظار دارم دويست دينار عايدم شود. امام به او سيصد دينار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جايش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است.

وقتى آن حضرت را ديد، گفت: خداوند مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. يارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف اين را مىگفتى. او نيز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(عليه السلام) پرداخت. امام(عليه السلام) نيز به اطرافيان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آيا كارى كه شما مىخواستيد بكنيد بهتر بود يا كارى كه من با اين مبلغ كردم؟و بسيارى از اين گونه روايات، كه به اخلاق والا و سخاوت و شكيبايى آن حضرت بر سختيها و چشمپوشى ايشان از مال دنيا اشارت مى كند، نشانگر كمال انسانى و نهايت عفو و گذشت آن حضرت است.


منابع:

- بحار الانوار، مجلسى، ج 48
- اعيان الشيعة، ج 2
- الارشاد الى حجج الله على العباد
- الكامل فى التاريخ(حوادث سال 183)
- تاريخ بغداد، ج 13
- سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج 6.




برگرفته شده از 

https://www.aviny.com/Occasion/Ahlebeit/ImamKazem/Veladat/86/zenginameh.aspx

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 3 اردیبهشت 13962 نظر »

بخش دوم: عوامل زمینه ساز ظهوردر این بخش از نوشتار، دوباره پرسش را این گونه مطرح می کنیم که آیا در خصوص زمینه سازی برای ظهور، دلیلی وجود دارد؟
در پاسخ می توان گفت: برخی از روایات به طور کلی بر این مطلب دلالت دارند؛ از جمله روایتی که طبرانی و ابن ماجه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کنند که فرمود: «یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی سلطانه».(29) مردمی از مشرق خروج می کنند و زمینه حکومت مهدی (عج) را آماده می سازند. و در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام می خوانیم که درباره طولانی شدن عذاب بنی اسرائیل می فرماید:
«فلما طال علی بنی اسرائیل العذاب ضجوا و بکوا الی اللّه اربعین صباحا فاوحی اللّه الی موسی و هارون یخلصهم من فرعون فحطّ عنهم سبعین و مأة سنة، قال [الراوی[ فقال ابوعبداللّه هکذا انتم لو فعلتم لفرج اللّه عنا، فاما اذ لم تکونوا فان الامر ینتهی الی منتهاه».(30)
می رسد.
این روایت به صراحت بیان می کند که اگر درست اقدام شود، می توان طول غیبت را کاهش داد.
از نظر عقلایی نیز می توان گفت: تشکیل حکومت جهانی با آن عظمت و شکوه، به صورت دفعی هر چند محال نیست، اما دلیل عقلی یا نقلی معتبر بر چنین وقوعی نداریم. هر چند ممکن است خود ظهور به دلیل عدم توقیت، به طور «بغتة» و ناگهانی صورت گیرد، اما قطعا نمی توان گفت بدون هیچ زمینه ای انجام می شود.
نظر دانشمندان

شهید مطهری می نویسد: بعضی از علمای شیعه که به برخی از دولت های شیعی معاصر خود حسن ظن داشته اند، احتمال داده اند که دولت حقّی که تا قیام مهدی موعود ادامه خواهد یافت، همان سلسله مورد نظر باشد.(31)
اجرای عدالت، پیاده کردن احکام الهی و جلوگیری از فحشا محکوم دادگاه او و طعمه شمشیر وی باشد؟
آیت اللّه مکارم شیرازی نیز، درباره آمادگی های لازم برای حکومت جهانی می نویسد: برای این که دنیا چنان حکومتی را پذیرا باشد، چند نوع آمادگی لازم است:
1 ـ آمادگی فکری و فرهنگی: یعنی سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند مثلاً مسأله «نژاد» یا «مناطق مختلف جغرافیایی» مسأله قابل توجهی در زندگی بشر نیست و تقاوت رنگ ها و زبان ها و سرزمین ها نمی تواند بشر را از هم جدا سازد…
2 ـ آمادگی اجتماعی: مردم جهان باید از ظلم و ستم و نظامات موجود خسته شوند، تلخی این زندگی مادی و یک بعدی را احساس کنند و حتی از این که ادامه این راه یک بعدی ممکن است در آینده مشکلات کنونی را حل کند، مأیوس گردند.
3 ـ آمادگی های تکنولوژی و ارتباطی: بر خلاف آن چه بعضی می پندارند که رسیدن به مرحله تکامل اجتماعی و رسیدن به جهانی آکنده از صلح و عدالت، تنها با نابودی تکنولوژی جدید امکان پذیر است، وجود این صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانی نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن وصول به چنین هدفی محال باشد… سپس می افزاید معجزه، استثنایی است منطقی در نظام جاری طبیعت، برای اثبات حقانیت یک آیین آسمانی؛ نه برای اداره همیشگی نظام جامعه.(32)
بتواند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعی را به دوش بکشد.
این در درجه اول نیاز به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهی و آمادگی روحی و فکری برای پیاده کردن آن برنامه عظیم نیاز دارد… .
منتظر واقعی برای چنان برنامه مهمی نمی تواند نقش تماشاچی را داشته باشد…(33)
مؤید این سخن، ادعیه عهد است که در آن گفته می شود:
«اللهم انی اجدد فی صبیحة یومی هذا و ما عشت من ایامی عهدا و عقدا و بیعة له فی عنقی، لا احول عنها، و لا ازول ابدا».(34)
از آن برنمی گردم و آن را از بین نمی برم.
اگر از یک سو آمادگی، شرط حضور و ظهور باشد و از سوی دیگر، این آمادگی به دست خود انسان صورت گیرد، طبیعی است که انسان می تواند در تعجیل ظهور نقش داشته باشد.
نگاه قرآن

در این جا آیاتی از قرآن کریم را که به نوعی می تواند بر مسأله زمینه سازی ظهور مصلح موعود دلالت کند، یادآور می شویم. باید توجه داشت، آیاتی که بر این امر دلالت دارد، بر دو گونه است:
الف: آیات عموم

منظور از آیات عموم آیاتی است که به طور کلی و عمومی بر زمینه سازی ظهور مهدی (عج) دلالت می کند. مثل آیات دعا؛ از جمله آیه
«ادعونی استجب لکم»(35) مرا بخوانید تا (دعای) شما را بپذیرم. و آیه «و اذا سألک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذ دعان».(36)
کننده را به هنگامی که مرا می خواند پاسخ می گویم.
با توجه به این که از یک سو خداوند سبحان اجابت دعا را تضمین کرد و از سوی دیگر پیشوایان دین علیهم السلام به دعای تعجیل سفارش کرده اند، شکی نیست که دعا از مهم ترین عوامل زمینه ساز، برای ظهور است.
ادعیه ی تعجیل

چنان که پیش از این نیز گفته شد: به ما سفارش شده است که برای تعجیل در فرج حضرت حجت، زیاد دعا کنیم؛ «و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم» برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید که فرج شما در آن است.
نکته جالب توجه در این روایت، این است که فرج امام زمان (عج) فرج ما دانسته شده است و دعا برای فرج آن حضرت در واقع دعا برای فرج و رفع گرفتاری خود ما است. به تعبیر دیگر مشارالیه ذلک، الفرج است یعنی فرج حضرت، فرج شما هم هست. برگشت اسم اشاره به قریب نیز موافق این انتخاب است. گرچه بازگشت به آثار دعا نیز چندان بی وجه نیست یعنی فرج شما در گرو آثار دعا بر فرج است.
در بسیاری از آثار رسیده از ائمه معصومین علیهم السلام دعای تعجیل فرج آمده که خود بیانگر آماده سازی برای ظهور منجی است چرا که دعا افزون بر این که یاری و کمک خواستن از خداوند قادر و توانا است، موجب آمادگی فکری و قلبی شده نوعی توجه به وظایف و عهد و پیمان را به دنبال دارد. از جمله:
در دعای عهد:
«فاظهر اللهم ولیک… حتی لایظفر بشیی ء من الباطل الا مزقه و یحق الحق و یحققه،…»(37)
محقق گرداند.
و در صلوات بر آن حضرت چنین آمده است که
«اللهم صل علیه و قرب بعده و انجز وعده و اوف عهده واکشف عن بأسه حجاب الغیبة…»
خدایا درود بر او فرست. و دوری اش را نزدیک گردان و وعده اش را حتمی ساز و عهدش را وفا کن و از گرفتاریش حجاب غیبت را بر طرف فرما.
و در دعای معروف «اللهم عرفنی نفسک»، بعد از بیان شکوائیه به خاطر فقدان نبی و ولی، مشکلات دوران، فزونی دشمن و کمی دوستان، چنین آمده است:
«اللهم فافرج ذلک بفتح منک تعجله»
خدایا فرج آن را با گشایشی شتابان برسان.
و نیز آمده است که:
«اللهم انا نسألک ان تأذن لولیک فی اظهار عدلک فی عبادک…»(38)
خدایا، از تو درخواست می کنیم که به ولیّ خودت اذن دهی تا عدلت را در میان بندگانت آشکار سازد.
نکته دیگری که در این جا مطرح است این که، دعا برای تعجیل در فرج و ظهور، باید با کیفیت ویژه باشد. به دیگر سخن، باید همراه با ندبه، استغاثه(39) و صدا زدن باشد. مؤید این سخن زیارت حضرت حجت بن الحسن علیه السلام است که نام دعای ندبه به خود گرفته است که فرازی از آن دعای شریف عبارت است از:
«این بقیة الله التی لاتخلوا من العترة الطاهرة، این المعد لقطع دابر الظلمة، این المنتظر لاقامة الامت و العوج، این المرتجی لازالة الجور والعدوان، این المدخر لتجدید الفرائض و السنن، این المتخیر لاعادة الملة و الشریعة، این المؤمل لاحیاء الکتاب و حدوده، این محیی معالم الدین و اهله، این قاصم شوکة المعتدین، این هادم ابنیة الشرک و النفاق، این مبید اهل الفسوق و العصیان و الطغیان، این حاصد فروع الغی و الشقاق، این طامس آثار الزیغ و الاهواء، این قاطع حبائل الکذب و الافتراء، این مبید العتاة و المردة، این مستأصل اهل العناد و التضلیل و الالحاد، این معز الاولیاء و مذل الاعداء…»(40)
کجاست عزت بخش دوستان و خوارکننده دشمنان….
در این زیارت بر خلاف دیگر زیارت ها، سخن از کارهای انجام شده نیست، بلکه این دعا به آرمان ها و اهداف آینده نظر دارد که ضمن صدا زدن برای آمدن آن حضرت، اهداف ظهور و قیام نیز روشن می کند. در این زیارت به نحوی راز و نیاز می کند که گویا گم شده ای دارد و در پی او ناله و ندبه می کند و دعوتش می کند که هر کجا هستی، بیا.
نکته بسیار مهمی که در این جا وجود دارد، این است که این ناله و ندبه به صورت فردی چندان کارساز نیست، بلکه می بایست همگانی باشد که ما از آن به استغاثه عمومی تعبیر می کنیم و در ذیل آیه نصر بدان خواهیم پرداخت.
ب: آیات خصوص

منظور از آیات خصوص، آیاتی است که با مسأله زمینه سازی ظهور مهدی (عج) قابل انطباق است. که عبارتند از:
1 ـ آیه تناوش، که می فرماید:
«و قالوا آمنا به و انی لهم التناوش من مکان بعید».(41)
و می گویند: «به حق ایمان آوردیم.» ولی چگونه می توانند از فاصله دور به آن دسترسی پیدا کنند.
این آیه دسترسی به ایمان [از جمله مهدی] از مکان دوردست را ناممکن می داند.
طبرسی در مجمع البیان پس از تفسیر آیه می نویسد: این مربوط به جنگ بیداء [خروج سفیانی در آستانه قیام مهدی علیه السلام ] و خسف آن است؛ بدین بیان که، سپاه سفیانی به هنگام رویایی با سپاه مهدی علیه السلام می گویند: «آمنا به»، اما خداوند می فرماید: «انی لهم التناوش من مکان بعید». چگونه ممکن است این ایمانی که زمان آن منقضی شده است، به حال آنان نفعی داشته باشد.(42)
خلاصی خود قرار دادند و ایمان اضطراری که از روی خوف و وحشت باشد، ارزشی نخواهد داشت.
در مجموع می توان از این آیه استفاده کرد که اگر ایمان به مهدی علیه السلام واقعی [از جای نزدیک و قرب ولایی [باشد، می تواند عاملی برای دسترسی به آن حضرت باشد. اما چنان چه ایمانی باشد، ظاهری و [از مکان بعید، و دور از محبت و ولایت] اثری نخواهد بخشید.
2 ـ آیه تغییر، که می فرماید:
«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»(43)
تغییر دهند.
علامه طباطبایی می نویسد: بین نعمت های الهی که به انسان داده شده است و بین حالات نفسانی انسان تلازم برقرار است. اگر انسان بر مبنای فطرت گام برداشت و ایمان و عمل صالح را کسب نمود، نعمت دنیا و آخرت در پی خواهد داشت، اما اگر خودشان احوال خود را تغییر دهند، خدای سبحان نیز نعمت ها را دگرگون می سازد.
ممکن است از آیه استفاده عموم نمود و گفت: بین حالات نفسانی انسان و بین اوضاع خارجی نیز تلازم وجود دارد؛ خواه نسبت به امور خیر باشد یا شر. بدین معنا که اگر جامعه ای بر ایمان و اطاعت و شکر نعمت بودند، نعمت های ظاهری و باطنی به آن ها روی می آورد و تا زمانی که حال خود را تغییر نداده اند باقی است، ولی زمانی که وضع خود را دگرگون ساخته و فکر و فسق را برگزیدند، نعمت از آنان بازپس گرفته می شود.(44)
اصلاحی در جامعه، می تواند، نویدی بر اسباغ نعمت الهی ظهور و حضور باشد.
3 ـ آیه ایمان و تقوا: چنان که می فرماید:
«و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض».(45)
زمین را بر آن ها می گشودیم.
این آیه بیانگر این است که اگر افراد جامعه، خود را از رذایل اخلاقی، فکری و عملی پاک سازند و با ایمان آوردن به مبدأ، معاد، و دیگر امور، تقوای الهی پیشه کنند، همه درهای رحمت و برکت خداوند به روی آنان گشوده خواهد شد. شکی نیست که ظهور حضرت نیز یکی از مصادیق برکت است.
البته این مسئله مستلزم ایمان جمعی و نوعیِ جامعه است و رسیدن به این درجه از ایمان هر چند در جوامع بزرگ و آلوده به کفر تا حدود زیادی محال می نماید، اما در جوامع ایمانی و برای کسانی که ادعای محبت و ولایت دارند، کاری ممکن و لازم است.
4 ـ آیه یأس: می فرماید:
«حتی اذا استیأس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا».(46)
هنگام، یاری ما به سراغ آنان آمد.
در روایات نیز به مسأله یأس اشارت شده است:
«ان هذا الامر لا یأتیکم الا بعد ایاس…».(47)
این امر (ظهور) نمی آید شما را مگر پس از ناامیدی.
با این تفاوت که مفاد آیه، بیانگر یأس انبیا از گرویدن مردم، به دلیل تکذیب آنان است و مضمون روایت ناامیدی مردم از سامان پذیری امور حکایت دارد، ولی هر دو سوی قضیه، به یک امر بازمی گردد و آن هم مهیا شدن نصرت الهی برای مؤمنان و نابودی دشمنان است. اگر در داستان انبیای غضب و عذاب الهی برای یاری مؤمنان است، ارمغان ظهور مهدی علیه السلام ، نیز پیروزی مؤمنان بر جباران و ستمکاران و عاصیان است.
5 ـ آیه نصر: می فرماید:
«ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لما یأتِکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم البأساء و الضراء و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا متی نصر اللّه الا ان نصر اللّه قریب».(48)
ایمان آورده بودند، گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید یاری خدا نزدیک است.
این آیه ضمن این که می فهماند، بهشت و از جمله بهشت حکومت مهدوی را به راحتی نمی دهند، بلکه آمیخته با مشکلات و نارسایی های بیرونی چون فقر و ناامنی و کمبودهای درونی چون بیماری و امثال این ها است، بیانگر این حقیقت است که دست یابی به رفاه، آسایش، امنیت و پیروزی، در گرو خواست عمومی است. تا بدان جا که پیامبر یک امّت نیز می باید در پس یک سلسله حوادث آزار دهنده و به قول قرآن زلزله ای دهشت زا و اضطراب آفرین، به همراه امتش دست به تضرع و دعا بردارد و از خدا تقاضای نصر نماید.
این یک استغاثه عمومی است که در موارد بسیار سخت لازم می باشد و همان گونه که پیش از این نیز یادآور شدیم، امام صادق علیه السلام پس از نقل انتظار بنی اسرائیل از موسی علیه السلام فرمود:
«هکذا انتم لو فعلتم لفرج اللّه عنا، فاما اذ لم تکونوا فان الامر ینتهی الی منتهاه».
همچنین شما اگر چنین کنید، خداوند فرج ما را می رساند و اگر مانند آنان نباشید، امر (فرج) به زمان معین خود موکول می شود.(49)
و منجی است.
نتیجه گیری

از آن چه گذشت، چنین استفاده می شود که عمده ترین وظیفه هواخواهان برای زمینه سازی امر ظهور و تعجیل در فرج عبارت است از:
1 ـ دعا با شرائط ویژه؛ «و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم»
2 ـ ایمان و تقوا؛ «و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض»
3 ـ دوری از گناه؛ «فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه»
4 ـ تقرب؛ «و قالوا آمنا به و انی لهم التناوش من مکان بعید»
5 ـ نومیدی؛ «ان هذا الامر لایأتیکم الا بعد ایاس»، و «فانه انما یجیی ء الفرج علی الیأس و قد کان الذین من قبلکم صباحا و مساءً».
6 ـ انتظار واقعی؛ «اذا افتقدوا حجة اللّه فلم یظهر لهم وحجب عنهم فلم یعلموا بمکانه فعندها فلیتوقعوا الفرج صباحا و مساءً».
7 ـ دعوت به دین خدا؛ «المنتظرون لظهوره… اولئک المخلصون حقا و شیعتنا صدقا و الدعاة الی دین اللّه سرا و جهرا»
8 ـ همدل شدن دوستان؛ «و لو ان اشیاعنا و فقهم اللّه علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا»
9 ـ سازماندهی و آماده شدن
10 ـ تشکیل حکومت تمهیدی
1. بحارالانوار، ج 53، ص 189.
2. قصص / 5.
3. انبیاء / 105.
4. اعراف/ 187.
5. رک: بحار الانوار، ج 53، ص 2.
6. احزاب / 63.
7. شوری / 18.
8. رک: بحار الانوار، ج 53، ص 2.
9. رک: البرهان فی علامات آخرالزمان، ص 78؛ منتخب الاثر، ص 310؛ ینابیع المودة، ج 3، ص 115.
10. آل عمران / 104.
11. نور / 21.
12. توبه / 67.
13. رک: صافی گلپایگانی، لطف اللّه، منتخب الاثر، ص 334.
14. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 97.
15. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 98.
16. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 113.
17. رک: بحارالانوار، ج 53، ص 177، و الزام الناصب، ج 2، ص 467.
18. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 91، و ج 52 ص 113.
19. هود / 93.
20. ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 129؛ اعراف / 71.
21. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 129.
22. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 122.
23. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 122.
24. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 95.
25. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 122، و یوم الاخلاص، ص 203.
26. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 92، و حایری یزدی (بارحینی)، الزام الناصب، ج 1، ص 428.
27. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 111.
28. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 129 و 110.
29. رک: البرهان فی علامات مهدی آخرالزمان، ص 147.
30. رک: بحارالانوار، ج 52، ص 131.
31. ر.ک: مطهری، مرتضی، قیام و انقلاب مهدی، ص 68.
32. رک: مکارم شیرازی، ناصر، حکومت جهانی مهدی علیه السلام ص 80 تا 83.
33. رک: مکارم شیرازی، ناصر، حکومت جهانی مهدی علیه السلام ، ص 100.
34. رک: بحارالانوار، ج 53، ص 96.
35. غافر / 60.
36. بقره / 186.
37. رک: بحارالانوار، ج 53، ص 96.
38. رک: بحارالانوار، ج 53، ص 189.
39. ندب و ندبه به معنای دعوت، و غوث اغاثه به معنای یاری خواستن است. رک: المصباح المنیر، ندب و غوث.
40. رک: بحارالانوار، ج 102، ص 107.
41. سباء / 52.
42. رک: طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان، ج 4، 398، تفسیر صافی، ج 4، 227.
43. رعد / 11.
44. رک: طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، ج 11، ص 213 ـ 314.
45. اعراف / 96.
46. یوسف / 110.
47. ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 111.
48. بقره / 214.
49. ر.ک، بحارالانوار، ج 52، ص 131.

مجله انتظار بهار و تابستان 1383، شماره 11 و 12 

*****

http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/3301/5654/55400/زمینه-سازی-ظهور-حضرت-ولی-عصر-علیه-السلام

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 27 اسفند 13952 نظر »

اشاره

ظهور بزرگ منجی بشریت، امری مسلّم است و بی هیچ تردیدی واقع خواهد شد. آنچه مورد اختلاف است، وقت ظهور است و این که آیا ظهور، تعجیل پذیر است یا خیر؟ و آیا ما وظیفه ای برای زمینه سازی آن داریم؟ در این زمینه دیدگاه های مختلفی، وجود دارد. نویسنده مقاله، چنین می اندیشد که وظایفی بر عهده ماست که انجام آنها، موجب تعجیل در ظهور مصلح عالم می شود.
وی علاوه بر ذکر دلایل، قرآنی و روایی جهت اثبات نظر خویش، عوامل آمادگی و زمینه سازی را بر چهار نوع، تقسیم می کند: آمادگی فکری و فرهنگی؛ آمادگی اجتماعی؛ آمادگی های تکنولوژیکی و آمادگی های فردی.
دلالت برخی از آیات قرآنی، بر زمینه سازی ظهور، بحث پایانی مقاله است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اللهم انّا نشکو الیک فقد نبیّنا و غیبة ولیّنا، و شدّة الزمان علینا، و وقوع الفتن بنا، و تظاهر الاعداء و کثرة عدوّنا و قلّة عددنا.(1)
خرم آن روز که آن دلبر جانان آید درد هجران رود و چاره و درمان آید

مقدمه

بی شک در روزگاری که دنیا از ظلم، جور و بی عدالتی پر و همچون کشتی در دریای پرتلاطم، دچار امواج سهمگین شده است، و هر لحظه به خطر نابودی نزدیک تر می شود، و در معرض غرق شدن قرار دارد، جامعه بشری منتظر است تا به دست منجی و مصلحی توانا به ساحل نجات برسد، و گرنه هستی و آفرینش انسان به مقصد نهایی و کمال خویش نخواهد رسید.
این اراده الهی است که روزی آن منجی حقیقی خواهد آمد، چرا که خداوند، خود فرمود:
«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین»(2)
ما می خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.
روزی که صالحان، وارث زمین خواهند شد و آن را از چنگال طالحان و جباران رها خواهند ساخت. که فرمود:
«و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون»(3)
در «زبور» بعد از ذکر (تورات) نوشتیم: «بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد.
این مصلح واقعی و وارث حقیقی کسی نیست، جز مهدی موعود علیه السلام که به عنوان «بقیة اللّه»، در پس پرده غیبت به سر می برد، تا روزی که مشیت خداوندی اقتضا کند، آن حضرت ظهور و زمین را سراسر پر از عدل و داد کند.
وظایف ما برای فرج حضرت

اصل ظهور آن منجی، قطعی است و بی شک صورت خواهد گرفت، اما سخن در این است که چه باید کرد تا این حرکت سرعت گرفته و ظهور تعجیل پذیرد؟ بهتر است پرسش های اساسی را این گونه مطرح کنیم که:
آیا به طور کلی راهی برای تعجیل وجود دارد؟
آیا ممکن است با زمینه سازی مناسب، به ظهور حضرت حجة علیه السلام شتاب بخشید؟
آیا قرآن در این باره طرح و سخنی دارد؟
برای پاسخ گویی به این پرسش ها، این نوشتار را در دو بخش: دیدگاه ها و نگاه قرآن مورد بررسی قرار می دهیم.
بخش نخست: دیدگاه ها

در برابر پرسش های بالا، با توجه به دیدگاه های مختلف پاسخ های چندی وجود دارد که در زیر مورد بررسی قرار می گیرد
دیدگاه نخست

ظهور حضرت حجت، مانند وقوع قیامت به اراده خداوند است و انسان ها خواه دوست آن حضرت باشند یا دشمن، هیچ نقشی در آن ندارند؛ باید نظاره گر بود تا اراده الهی بدان تعلق بگیرد و ظهور محقق گردد.
دیدگاه دوم

با توجه به حدیث «امتلاء الارض» باید در اشاعه ظلم و گسترش جور گام برداشت تا پیمانه پر شده زمینه ظهور فراهم گردد.
دیدگاه سوم

انگیزه ظهور را باید در عوامل غیبت جست و جو کرد. باید علل غیبت را مورد توجه قرار داد و موانع را برطرف کرد تا زمینه ظهور مهیا شود.
دیدگاه چهارم

باید به وظایفی که در زمان غیبت بر دوش ما گذاشته شده و از ما خواسته شده، عمل کنیم تا در ظهور و قیام حضرت حجت علیه السلام شتاب لازم پدید آید.
بررسی دیدگاه نخست

دلیل طرفداران نظریه نخست، پاره ای از روایات است؛ از جمله روایت مفضل از امام صادق علیه السلام که می فرماید «… لانّه هو الساعة التی قال اللّه تعالی: یسئلونک عن الساعة ایان مرساها، قل: انما علمها عند ربّی لا یجلیها لو قتها الاّ هو»(4)(5)
سازد.)
برخی از روایات حتی بحث از مهدی( علیه السلام ) را نیز ممنوع کرده و آن را ضلالت دانسته اند؛ چنان که در ذیل آیه: «و ما یدریک لعلّ السّاعة تکون قریبا»(6)
و چه می دانی شاید قیامت نزدیک باشد.
می فرماید:
یستعجل بها الذین لایؤمنون بها و الذین امنوا مشفقون منها و یعلمون انّها الحقّ الاّ الّذین یمارون فی الساعة لفی ظلال بعید.(7)
هستند.
راوی می گوید: پرسیدم معنای یمارون چیست؟ حضرت فرمود:
یقولون متی ولد؟ و من رأی؟ و این یکون؟ و متی یظهر، و کل ذلک استعجالاً لامر اللّه و شکا فی قضائه و دخولاً فی قدرته.(8)
شتاب کردن در کار خدا و شک در حکم و دخالت در قدرت او است.
در این دو روایت ضمن آن که ظهور حضرت حجت، را تأویل آیات قیامت دانسته و عجله در وقوع آن را ناشی از عدم ایمان تلقی کرده است، بحث و پرسش درباره آن حضرت از جمله زمان ظهور را مراء، و محاجّه، شک در قضا و دخالت در قدرت خدا می داند.
در روایت دیگری تصریح دارد به این که، امر ظهور قابل تعجیل نیست؛ چنان که در روایتی از امام صادق علیه السلام چنین می خوانیم:
«ان اللّه لا یستعجل لعجلة العباد، ان لهذا الامر غایة ینتهی الیها، فلو قد بلغوها لم یستقدموا ساعة و لا یستأخرو»
خداوند به خاطر شتاب بندگان عجله نمی کند. همانا برای این کار (ظهور مهدی(عج)) زمانی است که به آن منتهی می شود. پس اگر (بندگان) آن (زمان) را طلب کنند، لحظه ای مقدم یا مؤخر نمی گردد.
بنابر این دیدگاه، انسان جز انتظار تکوینی هیچ نقشی ندارد. همانند کسی که مسافری دارد و نمی داند کجاست، باید به حکم تکوین چشم به راه باشد تا وصل محقق شود؛ زیرا مطابق اراده و مشیت مطلق الهی، انسان در این زمینه مسلوب الاختیار است، و کاری از وی ساخته نیست. نه قادر است اراده خدا را تغییر دهد و نه می تواند در برابر خواست خدا اراده ای داشته باشد. تشبیه وجه انتفاع از حضرت در زمان غیبت به خورشید در پس ابرها، می تواند مؤید این بینش باشد؛ چرا که بشر نمی تواند به سادگی ابرها را کنار زده و خورشید را نمایان سازد.
بدیهی است این دیدگاه، با همه وجهه توحیدی و معرفتی که دارد، توجیه عقلانی ندارد، و دست کم با اراده، اختیار، تشریع، تکلیف و اذن در دعا منافات دارد.
از سوی دیگر، مذمت استعجال و پرسش از حال آن حضرت، به کسانی اشاره دارد که در وجود حضرت تردید داشتند و با پرسش های پی درپی در صدد ایجاد شبهه در اصل وجود مهدی علیه السلام بودند و چه کسی می تواند بپذیرد که روایات متعددی که در معرفی آن حضرت وارد شده، مراء و محاجه باشد؟
دیدگاه دوم

روایت امتلاء که می فرماید:
«المهدی من ولدی تکون له غیبة اذا ظهر یملأ الارض قسطا و عدلاً کما ملئت جورا و ظلما»(9)
عدل می شود؛ همان طور که پر از جور و ظلم شده است.
این روایت متواتر بین شیعه و سنی است و شکی در آن راه ندارد، اما نمی تواند توجیه کننده اشاعه ظلم، جور، فحشا، منکرات و گناهکاری باشد؛ چرا که این موضوع با روح قرآن کاملاً در تضاد است. و نه تنها با تشکیل حکومت اسلامی و اجرای حدود و احکام مخالف است، بلکه با آیات امر به معروف و نهی از منکر، تواصی، ارشاد و تبلیغ نیز ناسازگار می باشد. چرا که خواست خداوند و قرآن دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر است؛ چنان که می فرماید:
«و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»(10)
باید از میان شما، جمعی به نیکی، و امر به معروف و نهی از منکر دعوت کنند.
و پر کردن جامعه از ظلم و جور و گناه و فحشاء خواست شیطان و منافقان است، و این سخن قرآن است که می فرماید:
«و من یتبع خطوات الشیطان فانه یأمر بالفحشاء و المنکر»(11)
هر کس پیرو گام های شیطان شود، (گمراهش می سازد زیرا) او به فحشا و منکر فرمان می دهد.
و نیز می فرماید: «المنافقون و المنافقات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمنکر و ینهون عن المعروف.»(12)
مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند. آن ها امر به منکر، و نهی از معروف می کنند.
بنابر این دیدگاه، باید بخش عظیمی از آیات قرآن و پیام آن را از کار انداخت و در مسیر مخالف آن عمل کرد تا پیمانه پر شود. در سایه شوم این نظریه همه انقلاب های آزادی بخش، جنگ ها و حتی قیام ائمه علیهم السلام محکوم و با بحران مشروعیت دچار می شود؛ برای این که به جای پر کردن پیمانه ظلم، امتلای آن را به تأخیر می اندازد.
تنها نکته ای که در این باره می توان گفت: این است که حدیث امتلاء به ظهور علایم و نشانه ها از جمله گسترش بی عدالتی، گناه و منکرات در آخر الزمان اشاره دارد و این هرگز به معنای جواز ارتکاب گناه نمی باشد.
دیدگاه سوم

این که باید علت یا علل غیبت را بر طرف کرد تا زمینه ظهور فراهم آید، ابتدا باید دید علت یا علل غیبت چیست و پس از آن گفت چه باید کرد؟
دربرخی از روایات، تعابیر زیر خود نمایی می کند:
الف: عاری بودن از بیعت
چنان که در روایت رضوی( علیه السلام ) می خوانیم که «لئلا یکون فی عنقه لاحد بیعة اذا قام بالسیف».(13)
است که این غیبت خود زمینه تحقق آن ظهور است.
ب: خوف و ترس
در روایت زراره از امام صادق( علیه السلام ) می خوانیم که فرمود:
«ان للغلام غیبة قبل قیامه، قلت و لم؟ قال: یخاف علی نفسه الذبح»(14)
می ترسد.
و در روایت دیگری می فرماید:
«ان للقائم غیبة قبل ظهوره، قلت [زراره] لم؟ قال یخاف القتل»(15)
برای قائم(عج) قبل از قیامش غیبتی است. گفتم: چرا؟ فرمود: از کشته شدن می ترسد.
این عامل نیز همانند عامل قبل، در حقیقت باعث حفظ جان آن حضرت برای تحقق قیام و ظهور است؛ نه عامل اصلی غیبت، و نمی توان با تأمین جان وی، زمینه ظهور و قیام را فراهم آورد.
ج: آزمایش الهی
اخبار متعددی دلالت دارد که از علل و عوامل غیبت، آزمایش الهی است؛ در روایتی، امام باقر علیه السلام در پاسخ به جابر جعفی می فرماید:
«هیهات، هیهات، لا یکون فرجنا حتی تغربلوا ثم تغربلوا ثم تغربلوا، حتی یذهب الکدر و یبقی الصفو».
هیهات! هیهات! فرج ما واقع نمی گردد تا این که غربال شوید، سپس غربال شوید، سپس غربال شوید تا ناصافی و آلودگی برود و صاف و خالص باقی بماند.
و در روایت دیگری از امام ابوالحسن علیه السلام می خوانیم که فرمود:
«اما و اللّه لا یکون الذی تمدون الیه اعینکم حتی تمیزوا و تمحصوا، و حتی لا یبقی منکم الا الاندر. ثم تلا: ام حسبتم ان تترکوا و لما یعلم اللّه الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین».(16)
تترکوا…».
هر چند عامل امتحان می تواند، از علل غیبت، یا به تعبیر دیگر حکمت آن، به شمار آید، اما این امر به دست مردم نیست تا مسیر آن را عوض کنند؛ آن هم آزمونی که ضرورتا می بایست وسیله جدا کردن سره از ناسره، و کدر از مصفا باشد. غربال کردنی که با آن، تعدادی اندک از صف اکثریت ناباب جدا شوند.
د: بی وفایی مردم
در برخی از توقیعات شریفه به این مسأله اشاره شده است که، بی وفایی مردم و گناهان آنان زمینه ساز غیبت حضرت حجت شده است. چنان که می فرماید:
«و لو ان اشیاعنا وفقهم اللّه علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا، علی حق المعرفة و صدقها منهم بنا فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه و لا نؤثره منهم».(17)
از آن ها به ما می رسد.
مضمون این توقیع این است که بی وفایی شیعیان نسبت به عهد و پیمان با آن حضرت موجب طولانی تر شدن غیبت و حرمان از وصال شده است. این توقیع در حقیقت بیانگر چند نکته اساسی است:
1 ـ دوری از حضرت ثمره کارهای ناپسند دوستان و شیعیان است؛ «فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه».
2 ـ طولانی شدن غیبت نتیجه عدم همدلی شیعیان است؛
«و لو ان اشیاعنا و فقهم اللّه علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا»
اگر خداوند به شیعیان (و پیروان) ما توفیق همدلی در وفای به عهد می داد، مبارکی دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمی افتاد.
3 ـ همدلی شیعیان در وفای به عهد [آن حضرت] می تواند عاملی برای تعجیل در ظهور باشد؛ «لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا». در سعادت دیدار ما شتاب می شد.
هـ : علل ناشناخته
بعضی از روایات ها بیانگر این نکته اند که امامان معصوم از علت اصلی غیبت آگاهند، اما مأمور به بیان آن نیستند؛ لذا سربسته و به طور اجمال حکمت هایی از آن را بیان کرده اند؛ دلیل این ادّعا روایت عبداللّه بن فضل هاشمی از امام صادق( علیه السلام ) است که به وی فرمود:
«ان لصاحب الامر غیبة لا بد منها، یرتاب فیها کل مبطل، فقلت له: و لم جعلت فداک؟ قال لامر لم یؤذن لنا فی کشفه لکم، قلت: فما وجه الحکمة فی غیبة؟ فقال: وجه الحکمة فی غیبة وجه الحکمة غیبات من تقدمه من حجج اللّه تعالی ذکره، ان وجه الحکمة فی ذلک لا ینکشف الا بعد ظهوره، کما لا ینکشف وجه الحکمة لمّا أتاه الخضر( علیه السلام ) من خرق السفینة، و قتل الغلام و اقامة الجدار، لموسی( علیه السلام ) الا وقت افتراقها».(18)
هنگام جدایی آن ها.
بر اساس این روایت، و به خصوص تشبیه غیبت آن حضرت با خضر و کارهایش در مصاحبت حضرت موسی( علیه السلام ) صورت گرفته است، غیبت حضرت حجت( علیه السلام ) به عنوان یک واقعیت دارای تأویل معرفی گردیده است که پس از ظهور، توسط خود آن حضرت روشن خواهد شد.
از آن چه گذشت، به خوبی روشن شد، که علل شناخته شده و علل ناشناخته یاد شده، هیچ کدام قابل تغییر نیست تا بتوان به وسیله آن، زمینه ظهور را ایجاد و یا دگرگون نمود.
آری تنها بی توجهی و بی وفایی شیعیان، قابل تغییر است که آن را هم می توان در قالب وظیفه دعا و انتظار فرج که ـ پس از این در دیدگاه چهارم بدان خواهیم پرداخت ـ درمان و در ایجاد زمینه ظهور گامی برداشت.
دیدگاه چهارم

احادیث و اخبار رسیده از ان حکایت دارد که همان گونه که مردم در عصر حضور دیگر ائمه نسبت به امام حاضر وظایفی بر عهده داشته و ادا می کردند، در عصر غیبت نیز، افزون بر تکالیف عمومی، در خصوص مسأله غیبت وظایفی بر دوش دارند و باید ضمن وصول به اجرا و ثواب گام هایی نیز در زمینه ظهور بردارند.
وظایف عصر غیبت

با توجه به مجموع روایات، وظایف زیر استنباط می شود:
الف: صبر
در روایتی امام رضا علیه السلام می فرماید:
ما احسن الصبر و انتظار الفرج، اما سمعت قول الله تعالی «فارتقبوا انی معکم رقیب».(19) و قوله عزوجل: «فانتظروا انی معکم من المنتظرین،(20) فعلیکم بالصبر، فانه انما یجیی ء الفرج علی الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم».(21)
انتظارم». همانا فرج پس از ناامیدی می آید و کسانی که قبل از شما بودند صبورتر از شما بودند.
تعبیر «علیکم بالصبر» صراحت دارد، در این که وظیفه شیعیان در عصر غیبت، صبر بر فراق است.
ب: انتظار
هر چند از روایت بالا وظیفه انتظار نیز به خوبی معلوم می شود، ولی درباره انتظار باید گفت: پیامبر و ائمه اطهار با تأکید بسیار بر این امر پای فشرده اند؛ در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم که فرمود: «افضل اعمال امتی انتظار الفرج».(22) برترین اعمال امت من انتظار فرج است. علی علیه السلام در پاسخ کسی که از وی پرسید: «ای الاعمال احب الی اللّه عزوجل؟» فرمود: «انتظار الفرج».(23) کدام عمل نزد خداوند محبوب تر است. فرمود: انتظار فرج. در روایت دیگری امام صادق علیه السلام می فرماید:
«اقرب ما یکون العبد الی اللّه عزوجل و ارضی ما یکون عنه اذا افتقدوا حجة اللّه فلم یظهر لهم و حجب عنهم فلم یعلموا بمکانه… فعندها فلیتوقعوا الفرج صباحا و مساءً».(24)
شام منتظر فرج او باشند.
پر واضح است که انتظار بر دو قسم است:
انتظار تکوینی
انتظار تشریعی
در انتظار تکوینی، منتظر بودن بیش تر به شکل منفی و همراه با سستی صورت می گیرد، اما انتظار تشریعی، پویا و همراه با علم و عمل است. مؤید این سخن، کلام امام سجّاد( علیه السلام ) است که می فرماید:
«المنتظرون لظهوره افضل اهل کل زمان، لان اللّه تعالی ذکره، اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ما صارت به الغیبة عند هم بمنزلة المشاهدة، و جعلهم فی ذلک الزمان بمنزلة المجاهدین بین یدی رسول اللّه صلی الله علیه و آله بالسیف، اولئک المخصلون حقا، و شیعتنا صدقا، و الدعاة الی دین اللّه سرا و جهرا».(25)
راستین و دعوت کنندگان به دین خدا در پنهان و آشکارند.
منتظر واقعی در بعد علمی، آن چنان معرفتی دارد که غیبت برای او همانند مشاهده است؛ یعنی در شناخت امام زمان خود، شک و تردید ندارد و در بعد عملی آشکارا و نهان به دعوت و تبلیغ مشغول است.
اگر منتظر منفی دست بر دست می گذارد و به بهانه این که کاری از ما ساخته نیست و کاری برای زمینه سازی ظهور نمی کند، منتظر مثبت شب و روز بر علم و معرفت و عمل خود می افزاید، خود را آماده ظهور می نماید، و تلاش دارد تا خود را از سنخ منتظر کند.
چکیده سخن آن که در انتظار مثبت ایمان به غیب، گرایش به عدالت، تنفر از ظلم، اعتراف به حق و دعوت به خیر و صلاح نهفته است.
ج: دعا
در برخی روایات عمده ترین وظیفه عصر غیبت را دعا دانسته اند؛ از جمله در توقیع اسحاق بن یعقوب که به وسیله محمد بن عثمان دریافت شده است، فرمود: «و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم».(26)
این دعا شرایطی دارد، که پس از این بدان خواهیم پرداخت.
د: انقطاع
در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: «ان هذا الامر لایأتیکم الا بعد ایاس… همانا این امر (ظهور مهدی (عج) نمی آید شما را مگر پس از ناامیدی».(27) و در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام می فرماید «فانه انما یجیی ء الفرج علی الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم».(28) همانا فرج پس از ناامیدی می آید و کسانی که پیش از شما بودند صابرتر از شما بودند.
این بدان معنا است که تا بشریت چشم امید به قدرت های غیرالهی داشته باشد، عطش عدالت مهدوی در او وجود ندارد و آن گونه که بایسته و شایسته است، مهدی جو و مهدی خواه نخواهد بود.
با توجه به آن چه گذشت، می توان گفت: دیدگاه چهارم بیش از بقیه نظریه ها قابل پذیرش است؛ لذا آن را در بخش دوم مورد بررسی بیش تر قرار می دهیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 27 اسفند 13952 نظر »

چهل اثر دعا برای تعجیل در ظهور امام عصر ارواحنا له لفدا

14

در کتاب مکیال المکارم که به گفته ی نویسنده اش بنا به دستور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نوشته شده است بیش از یکصد فضیلت و اثر دعا برای تعجیل در ظهور امام عصر(عج) با شرح و تفضیل بیان شده است که با تلفیق بعضی از این فضائل که نزدیک به یکدیگر بود و با انتخاب بعضی دیگر چهل مورد از نتایج دعا برای تعجیل در ظهور آن حضرت ذکر شده است.
1 فرج و گشایش حقیقی دعا کننده.
2 زیاد شدن نعمت های الهی.
3 مایه ی جلب عنایت و محبت ائمه اطهار است.
4 نشانه ی منتظر بودن است (و افضل اعمال انتظار فرج است.)
5 شیطان از دعا کننده دور می شود.
6 از فتنه های آخرالزمان و دام های شیطان در امان می ماند.
7 امام زمان و ائمه اطهار(ع) او را دعا می کنند.
8 امام زمان و ائمه اطهار(ع) او را شفاعت می کنند.
9 دعایش به اجابت می رسد.
10 بلا از او دفع می گردد.
11 روزیش زیاد می شود.
12 گناهانش آمرزیده می گردد.
13 زیارت آن حضرت در خواب و بیداری نصیبش می شود.
14 اگر پیش از ظهور از دنیا برود، در زمان ظهور حضرت رجعت می کند.
15 ایمانش فزونی می یابد.
16 به فیض برادری پیامبر می رسد.
17 به واسطه ی دعای او فرج امام زمان(عج) نزدیک می گردد.
18 به عهد الهی وفا کرده است.
19 آثار و فوائد نیکی به والدین به وی داده می شود.
20 سبب طول عمر می گردد.
21 فهمش از قرآن بیشتر می گردد.
22 از عقوبت های اخروی در امان می ماند.
23 در هنگام مرگ با وی مدارا می شود.
24 در درجه ی امیرالمومنین علی (ع) با وی قرار می گیرد.
25 محبوب ترین خلق در نزد پروردگار عالم می گردد.
26 سیئاتش به حسنات تبدیل می گردد.
27 خداوند او را در عبادت تایید می کند.
28 به برکت او، عقوبت و بلا از اهل زمین دور می شود.
29 ثواب خونخواهی امام حسین (ع) به او داده می شود.
30 در روز قیامت نورش درخشان می گردد.
31 شفاعت او درباره ی هفتاد هزار تن از گناه کاران پذیرفته می شود.
32 بی حساب داخل بهشت می شود.
33 فرشتگان برای او استغفار و در حقش دعا می کنند.
34 ثواب عبادت تمام بندگان را به او می دهند.
35 ثواب شهادت در رکاب رسول الله (ص) را می یابد.
36 ثواب شهادت در رکاب امام زمان(عج) را می یابد.
37 ثواب حج و عمره و دو ماه اعتکاف در مسجد الحرام و روزه ی آنها به او می رسد.
38 صدهزار حاجت او در قیامت روا می گردد.
39 ثواب هزار سال خدمت پروردگار که یک چشم بر هم زدن در آن معصیت نباشد را به او می دهند.
40 خداوند سایه ی هفتاد و پنج هزار فرشته را بر سر او می گستراند.
چند تذکر: (از نویسنده ی کتاب مکیال المکارم)
1 فوائد یاد شده و مکارم مزبور با دعا کردن به هر زبان و به هرگونه که باشد حاصل می گردد چون عموم و اطلاق دلایلی که در مورد آنها هست تخصیصی نگرفته است و همه ی انواع را شامل می شود.
2 بیشتر این کرامت ها با بسیار دعا کردن برای تعجیل فرج مولای قائم ما عجل الله تعالی فرجه حاصل می گردد زیرا آن حضرت فرموده: « و برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید».
3 کمال این آثار با تحصیل ملکه ی تقوی و پاکسازی نفس از بدی ها و زشتی ها امکان می پذیرد.
در جلد دوم کتاب مکیال المکارم درباره ی آداب دعا و وظایف شیعه در زمان غیبت می خوانیم:
از اوقات مخصوص دعا برای امام زمان روحی له الفداء روز جمعه به طور عموم و به خصوص پس از نماز صبح است(1)
و از آداب دعا برای آن حضرت آن است که مستحب است دعا در جمع باشد(2)
و مستحب است در دعا برای امام زمان(عج) صدا بلند گردد(3)
و از وظایف شیعه در زمان غیبت آن است که: در مجالس ذکر فضایل و مناقب آن حضرت شرکت کنند(4)
و دیگر آنکه: بر فراق آن حضرت گریه کنند و بگریانند(5)
و بر این دعا مداومت داشته باشند.(6)
پی نوشت ها:
 1ص56

2 ص101

3 ص 101

 4 ص238

5 ص 246

6 ص260

مجله امید انقلاب شهریور 1388 - شماره 403

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 27 اسفند 13951 نظر »

همسرداری حضرت فاطمه(س) نیز بهترین الگو برای زنان مسلمان است. شیوه رفتار با همسر برای یک زن آن قدر مهم است که حضرت علی (ع) می فرماید: جهاد زن، خوب شوهرداری کردن است..

فاطمه (س) با آن همه فضیلت، همسری نیکو و مطیع برای امیر مؤمنان علی(ع) بود. روایت است هنگامی که علی (ع) به فاطمه (س) می‌نگریست، غم و اندوهش برطرف می‌شد. 
رسول خدا در اولین شب ازدواج علی (ع) و زهرا (س) کارهای آنان را به این شکل تقسیم نمود: خمیر کردن آرد و پختن نان و تمیز کردن و جارو زدن خانه به عهده فاطمه (س) باشد و کارهای بیرون منزل از قبیل جمع آوری هیزم و مواد غذایی را علی (ع) انجام دهد.
پس از آن بود که حضرت زهرا (س) فرمود: جز خدا کسی نمی داند که از این تقسیم کار تا چه اندازه خوشحال شدم، زیرا رسول خدا (ص) مرا از انجام کارهایی که مربوط به مردان است،‌ باز داشت.
فاطمه (س) هیچ گاه حتی اموری را که احتمال می داد علی (ع) قادر به تدارک آنها نباشد، از او طلب نمی نمود؛ تا آنجا که از علی(ع) در رابطه با فاطمه(س) نقل شده است: بخدا سوگند که او را به خشم نیاوردم و تا هنگامی که زنده بود، او را وادار به کاری که خوشش نیاید نکردم؛ او نیز مرا به خشم نیاورد و نافرمانی هم نکرد.
از ویژگی های مهم حضرت فاطمه (س) این بود که آن بزرگوار بهترین یار و یاور شوهرش علی (ع) در اجرای فرامین ا لهی بود. پیامبر(ص) از علی(ع) سوال کرد: همسرت را چگونه یافتى؟ و علی(ع) پاسخ گفت: نِعْمَ الْعَوْنُ على‏ طاعَةِ اللَّهِ (بهترین یار و یاور براى اطاعت و بندگى خدا).
آن بانوی بزرگوار، نام همسر خود را با احترام یاد می‌کرد. گاهی وی را با کنیه «ابالحسن» می‌خواند و گاهی با یاد قرابت نسبی (یا ابن عم) وی را ندا می‌داد. در حدیث شریف کساء آمده است که حضرت فاطمه(س) می فرماید: ابوالحسن على بن ابیطالب وارد شد و فرمود سلام بر تو اى دختر رسول خدا گفتم : و بر تو باد سلام اى ابا الحسن و اى امیر مؤ منان. این گونه نقل نام و خطاب احترام آمیز یکی از نکات اصلی رابطه زوجین نسبت به یکدیگر است.
از دیگر نکات متابعت ایشان از شوهر بود. نقل است هنگامی که مصدوم کردن حضرت زهرا(س) از امیرمومنان درخواست ملاقات و عیادت ایشان را کردند، حضرت علی(ع) تقاضای آن دو را به فاطمه(س) ارائه کردند و ایشان در جواب فرمودند: البیت بیتک و الحره امتک(خانه متعلق به شماست و من هم به منزله کنیز و خدمتگزار در خانه شماهستم).
رسیدگی به وضع ظاهری به خاطر همسر از اصول زندگی یک زن و مرد مسلمان است. آمده است پیامبر برای شب عروسی حضرت زهرا (س) دستور داد عطرهایی خوشبو تهیه کنند و حضرت زهرا (س) نیز در داخل خانه دائماً معطر بودند
*******

برکرفته از 

http://zendegi93eslami.persianblog.ir/post/10

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 27 اسفند 13952 نظر »

وظایف همسرداری برگرفته از زندگی حضرت فاطمه (س)

الف - زهرا از دیدگاه علی (ع)

پاسخ صریح وزیبای علی (ع) به پیامبر (ص) در فردای عروسی ، فاطمه را بهترین یار ومدد کاردر طاعت حق معرفی می کند . وقتیکه پیامبر (ص) از او پرسید : زهرا را چگونه یافتی ؟ عرض کرد : نعم العون علی طاعهالله . فاطمه چه خوب یاوری برای طاعت الهی است

 

ب - ایثار وتعاون زهرا (س)

ایثار واز خودگذشتگی یکی از مهمترینعوامل استحکام روابط میان اعضای یک مجموعه است ، نمونه ای از ایثار وگذشت در زندگیهر انسانی نشانه بزرگی روح وعلو همت اوست . در زندگی فاطمه (س) وایثار در برابر شویبزرگش نمونه های بارزی به چشم می خورد . هنگامی که پیامبر آندو را مشغول کار دید ازآنها پرسید کدامیک از شما خسته ترید ؟ هر یک از آنها دیگری را مقدم دانسته واو راخسته از مشقت کار ذکر کرد.

 

د - تقسیم کار:

یکی از نمادهای زندگی مشترک زندگی علی (ع) وفاطمه (س) تقسیم مطلوب وظایف ناشی از زندگی مشترک بود . وقتی که پیامبر تقاضاکردند تا کارها را میان آن دو تقسیم کند ، رسول خدا (ص) کارهای خانه را به فاطمه (س) سپرد ومسئولیت خارج از منزل را به علی (ع) واگذار کرد . زهرا (س) بارها اظهارخشنودی می کرد ورضایت خود را از تقسیم ابراز می‌داشت .

 

ذ - محبت به همسر (رعایت یکدیگر)

پیامبر اکرم (ص) بارها دختر وداماد گرامی اش را به محبت یکدیگر سفارشمی فرمود . روزی به زهرا فرمودند : دخترم شوهر تو بهترین همسرهاست تو را ازنافرمانی او بر حذر می دارم . سپس به علی (ع) فرمود : علی جان به همسرت مهربانی کنزیرا فاطمه پاره تن من است . رنج او رنج من است وشادی او خشنودی من است .

 

ه - رازداری زهرا(س)

روزی فاطمه (س) به حضورپدرش رسید درحالیکه آثار ضعف وگرسنگی از چهره فرخنده اش نمایان بود . رسول خدا (ص) با مشاهدهاین حالت دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود وگفت : خدایا گرسنگی فرزندم را به سیریتبدیل کن ووضع او را سامان بده .

آری زهرا (س) از فقر خانه علی شکوه نمی کند وپیامبر بدوناینکه زهرا سخنی یه او بگوید از ضعف وگرسنگی او باخبر می شود . که این خود یکی ازنمونه های پایبندی یه اساس واسرار خانواده است .

ز- فداکاری وصبر بر فقر :

صبح یکی از روزها که علی (ع) وفاطمه در کنار هم بودند علی (ع) برای رفعگرسنگی شدید خود از همسرش غذایی را طلب کرد . زهرا (س) گفت : خود دو روز است کهچیزی نخورده ام وهر چه در خانه بود برای شما وفرزندان آورده ام .

علی(ع) فرمود : چرا مرا از این امر آگاه نساختی ، تا برای تهیه غذا اندیشه کنم . زهرا(س) پاسخ داد : از خدای خود شرم کردم که چیزی از تو بخواهم که انجام آن برای تودشوار باشد.

 

ح - نگاه شفا وروح بخش :

امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند : هیچ گاهفاطمه از من نرنجید. واو نیز هرگز مرا نرنجاند . او را به هیچ کاری نرنجاند. او رابه هیچ کاری مجبور نکردم . وهر گاه بصورت ورخساره اش نظاره می کردم تمام غصه های منبرطرف می شد . ودردهایم را فراموش می کردم . بخدا قسم هرگز کاری نکردم که فاطمهخشمگین شود . او نیز هیچ گاه مرا خشمگین نکرد . آری فاطمه (س) برای ایجاد یک محیطآرام وبا صفا در درون خانه بود وآنچه می گفت در جهت اهداف همسر فداکار ودلاورش بود .

ط- تقویت روانی شوهر مجاهد :

هنگامی که علی (ع) از جبهه باز میگردد. فاطمه (س) به استقبال اومی رود وبا رویی گشاده ولبخند حاکی از رضایت وافتخاربه او مینگرد ، لباس وشمشیر خون آلود او را می شوید واز حوادث میدان جنگ می پرسد . وبدین وسیله نقش خود را در جهاد سرنوشت ساز اسلام ودر تقویت روانی شوی مجاهدش ایفامی کند .

 

ی - تسلیم اختیارات شوهر :

خلیفه اول ودوم چندین بار تقاضایملاقات حضرت فاطمه (س) کرده بودند وفاطمه نپذیرفته بودند . علی (ع) در آخرین روزهایواپسین عمر زهرا (س) نزد او آمد وتقاضای آنان را برای ملاقات با فاطمه بازگو کردواز او اجازه خواست . زهرا (س) چنین گفت : خانه از آن شما ودر اختیار شمایم آنچهخود صلاح می دانی عمل کن

 

ک - محبت به همسر :

روزی پیامبر از فاطمه سلام الله پرسیدشوهرت با تو چگونه است ؟ فاطمه (س) عرض کرد: خوب است اما زنان قریش مرا با ازدواجبا کسی که دستش از مال دنیا خالی است سرزنش می کنند . پیامبر فرمود : دخترم شوهر توبهترین همسرهاست . به او محبت کن ! تو را از نافرمانی او برحذر می دارم .

ر- زهرا (س) وتربیت فرزندان : ( وراثت در شخصیت فرزندان زهرا (س) )

یکی از عوامل موثر در تشکیل شخصیت فرزندان زهرا (س) وراثت است . زیرادر این خانواده مادر از مقام عصمت بهره مند است . در وجود مطهر او هیچ رجس وگناهیراه ندارد. چنانچه در زیازت امام حسین (ع) داریم که : گواهی می دهم که شما دراصلاب پاک وارحام مطهر بودید وهیچ غباری از شرک وجهالت بر دامن شما ننشست .

 

ن_ زهرا مادی پاکدامن :

امام حسین (ع) در روز عاشورا حقیقتی رابازگو کرد تا از آن طریق بر حقانیت خود تاکید ورزد . بدین جهت در آن روز تاریخیفرمود : شهامت ، آزاد منشی وکرامت خود را مرهون پاکدامنی وطهارت مادرم زهرا (س)هستم .

 

س - اعتقاد به عقیقه :

حضرت زهرا (س) هرگاه صاحب فرزندی می شدبرای او گوسفندی را عقیقه می داد . سپس روز هفتم تولد هر یک از عزیزانش ، سر او رامی تراشید وبرابر وزن موهای او نقره صدقه می‌داد . برای همسایه ها هدیه می فرستادودیگران رادر شادی خود سهیم می نمود .

 

ع - عواطف مادری ونقش آن در تربیتفرزند :

سلمان می گوید : روزی فاطمه زهرا(س) را دیدم که مشغول آسیاب بود . دراین هنگام فرزندش حسین گریه کرد وبیتابی نمود . عرض کردم برای کمک به شما آسیاب میکنم یا بچه را آرام می نمایم . ایشان فرمود من به آرام کردن فرزند اولی هستم . شماآسیاب را بچرخانید .

 

ص - بازی وتحرک :

حضرت فاطمه (س) با فرزندانش همبازی میشد وبه این نکته توجه داشت که در بازی نوع الفاظ وحرکات مادر سرمشق کودک قرار میگیرد . نقل شده است که حضرت با فرزندش امام حسن (ع) بازی می کرد واو را بالا میانداخت وبرایش شعر می خواند .

 

ق - رعایت عدالت در میان کودکان :

روزی امام حسن (ع) نزد پیامبر آمد واظهار تشنگی کرد وتقاضای آب نمود . رسول خدا (ص) بی درنگ برخاسته وظرفی برداشت واز گوسفندی مقداری شیر دوشید وبه امامحسن (ع) داد و در این هنگام که امام حسین (ع) خواست تا ظرف شیر برادرش را بگیرد . اما پیامبر در حمایت از امام حسن (ع) مانع گرفتن ظرف او شد . فاطمه (س) عرض کردگویا حسن برای شما عزیزتر است . پیامبر فرمود ند : هر دو برایم عزیز ومحبوبند . چوناول حسن تقاضای آب کرد او را مقدم داشتم .

 

سخنان برگزیده از حضرت زهرا(س)

· در خدمت مادر باش زیرا بهشت در زیر پای مادران است .

· آنگاه در که روز قیامت برانگیخته شوم ، گناهکاران امت پیامبر اسلام را شفاعت خواهمکرد.

· اگر به آنچه تو را به آن فرمان می دهیم عمل کنی واز آنچه بر حذر میداریم دوری کنی ، از شیعیان مایی والا هرگز.

· از دنیای شما محبت سه چیز در دل مننهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پیامبر خدا وانفاق در راه خدا .

· خوشرویی در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند .

 

 

 

 

 

 

منابع و مأخذ

1. الفراتی ،‌فاضل (1381) ،‌پرتوی بزرگواری حضرت زهرا ،‌ترجمه : محمد حنیفزاده

2. بغدادی ،‌ام الحسین ( 1372 ) ،‌زهرا بوی خوش محمد ،‌مترجم :‌محمد مهدوی دامغانی

3. دخیل ،‌علی محمد علی ( 1366 ) ،‌زندگی فاطمة اطهر ( ع ) . مترجم :‌محمد علی امینی

4. رضائیان یزدی ،‌وحید ( 1379 ) ،‌ ریحانة خانة وحی

5. http://www.bazyab.ir

http://www.dociran.com  .6

*********

برگرفته از وبلاگhttp://perovan14masoom.parsiblog.com/Posts/158/

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 27 اسفند 1395نظر دهید »

دو مفهوم ولایت‌پذیری و ولایتمداری که از عناصر اصلی گفتمان سیاسی تشیع در زمان معاصر محسوب می‌شوند، بعضاً‌ به صورت مشترک و برای انتقال یک رفتار یا یک مفهوم استفاده می‌شوند. به ظاهر هر دو واژه، کاربرد یکسان دارند و برای انتقال یک مفهوم که همانا تبعیت از ولایت است، استفاده می‌شوند اما دقت در مفاهیم مذکور نشان می‌دهد آنان مترادف هم نیستند و هر کدام مؤید یک رفتار مشخص در مواجهه با توصیه‌ها یا فرامین ولایت‌اند. در نحوه مواجهه با ولایت قطعاً واژه ولایتمداری دارای جوهره ارزشی بیشتری است. ولایتمداری به این معنی است که صدر تا ذیل عمل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی با اشاره به نگاه رهبری انجام می‌شود، به عبارت بهتر اراده شخصی در حوزه‌های ذکر شده حتی در حوزه شخصی هیچ دخالتی در انتخاب مسیر ندارد. شخص ولایتمدار گوش به فرمان است و اشاره‌های ولی را دنبال می‌کند. فرد ولایتمدار قبل از هر حرکت اجتماعی و سیاسی به دنبال حجتی می‌گردد تا رفتار خود را به ولایت ارجاع دهد. فرد ولایتمدار سراپا گوش است و در مقابل این سؤال که اگر این مسیر اشتباه بود، چه می‌کنی؟ پاسخ خواهد داد که اگر از منظر الهی قصوری باشد به ما برنمی‌گردد زیرا ما گردن به فرمان ولی گذاشته‌ایم و هم او در پیشگاه الهی پاسخگو است. ولایتمداری شاخصی برای نگرش اعتقادی به ولایت فقیه درعصر غیبت نیز محسوب می‌شود.اما ولایت‌پذیری قدری با ولایتمداری متفاوت است. ولایت‌پذیر به کسی می‌گویند که براساس عقل و تدبیر و فهم خود عمل می‌کند اما اگر در حین انجام کار احساس کند تعارضی با فرمان ولی پیش آمده، خود را اصلاح می‌کند و بین نظر خود و نظر ولی، فرمان ولی را اولی می‌داند و تدبیر خود را به حاشیه می‌راند. در ولایت‌پذیری دسته دومی نیز وجود دارد. این دسته کسانی هستند که نگاه اعتقادی به ولایت ندارند بلکه مبنای احترام و تکریم ولایت را به جایگاه قانونی آن در قانون اساسی ارجاع می‌دهند. آنان بر این باورند که: ما جنبه قدسی، کشفی و فراقانونی برای ولی فقیه قائل نیستیم اما چون رهبری در قانون اساسی آمده، لاجرم قبول داریم و محترم می‌شماریم. این دسته یک تفاوت اساسی با ولایت‌پذیران دسته اول دارند. تفاوت آن است که این دسته بین فرمان یا توصیه رهبری و دیدگاه خود بلافاصله از نگاه خود عدول نمی‌کنند، بلکه با ارجاع دو نظر به عقلانیت و ضمن توجه به منافع و ضرر آن، یکی را انتخاب می‌کنند. بسیاری از روشنفکران تحصیلکرده در مواجهه با دیدگاه‌های ولایت در این گزینه گرفتار می‌آیند زیرا با حذف نگاه اعتقادی از ذهنیت خویش، دیگر حجتی برای تمکین مطلق نمی‌یابند. می‌توان نحوه مواجهه موسوی با انتخابات 1388 به‌رغم دیدگاه‌ها و توصیه‌های رهبری را به عنوان نمونه‌ای بارز برای این دسته برشمرد.

در یک تقسیم‌بندی دیگر می‌توان دو واژه «مولوی» و «ارشادی» که این روزها مجدداً نقل برخی مجالس و نوشتارها و محاوره‌ها شده است را با دسته‌بندی قبلی انطباق داد. ولایتمداران همه فرامین و توصیه‌های رهبری را مولوی می‌دانند و الزاماً دوگانه مذکور را باطل می‌دانند، اما ولایت‌پذیران تلاش می‌کنند توجیهات خود را با ارشادی خواندن فرمان یا توصیه به تصمیم تزریق نمایند و بتوانند بین دیدگاه‌های خود و رهبری حاصل جمع ببندند. همسویی و هماهنگی با ولایت می‌تواند در سه سطح رواشناسی نیز بررسی شود، این سه سطح عبارتند از: 1 ـ درونی کردن (اعتقادی) 2 ـ همرنگی 3 ـ تبعیت. مورد اول جنبه اعتقادی دارد (ولایتمداری) اما دو مورد بعدی برای پاداش یا فرار از تنبیه و برای پیشگیری از سرزنش و فشار اجتماعی صورت می‌‌گیرد اما اعتقاد راسخی پشت آن نیست. امروز هر دو رویکرد در جامعه ایران وجود دارد و سطوح ولایت‌پذیری و اصل ولایتمداری طرفداران خاص خود را دارد، اما نگاهی که ولایت فقیه را نه امری قانونی بلکه در امتداد استمرار معصومین (ع) می‌‌داند اصل را بر ولایتمداری قرار می‌دهد و برای خود شأن و منزلتی که متمایز‌کننده باشد، قائل نیست.

پایگاه اطلاع رسانی جوان
باز منتشر شده توسط farzane58 در وب سایت تبیان مرکز زنجان   

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 26 اسفند 1395نظر دهید »

 علم ثابت کرده که سیر براى تقویت بدن و پیشگیرى از بیمارى هاى گوناگون اثر شگرفی داشته و در تقویت بنیه و جلوگیرى از تصلّب شرایین و پایین کشیدن فشار خون دوایى کامل و مؤ ثر محسوب می شود . سیر به عضلات قلب نشاط مى دهد و جریان خون را در رگ ها تنظیم مى کند و صاف مى کند و همچنین در پیرى هاى زودرس که نتیجه فساد خون است و نیز در روماتیسم و بواسیر اثرى شفابخش دارد.اهمیت و خواص گوناگون سیر در احادیث و روایات اسلامی بسیار مورد توجه بوده است. ‎ ‎پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: کلوا الثوم وتداووا به، فإن فیه شفاء من سبعین داء ؛ سیر بخورید که آن هفتاد بیماری را شفا می دهد.(1)

و در برخی روایات آمده است که : بوسیله سیر دردهای خود را درمان کنید.

امام رضا (ع) هم در بیان تدابیر ماهها از خوردن سیر، پیاز و ترشی در برخی از ماهها پرهیز داده اند. همانطور که پیش از این اشاره کردیم امام رضا علیه السلام در رساله ذهبیه در باب ویژگی های اسفندماه می فرماید: تختلف فیه الریاح و تکثر الامطار و یظهر فیه العشب و یجرى فیه الماء فی العود و ینفع فیه اکل الثوم و … بادها در آن مختلف مى‏شود باران زیاد می بارد، گیاه و علف سر از زمین بیرون مى‏آورد، آب در شاخه‏هاى درختان جارى مى‏شود، خوردن سیر و گوشت پرندگان و شکار و میوه‏هاى خشک شده سودمند است و …..(2)

امام رضا (ع) در این ماه خوردن سیر را توصیه می کنند؛ اما در بیانی دیگر فرموده اند که در فصل بهار باید از خوردن پیاز و سیر و ترشی پرهیز کرد. زیرا از جمله خواص این دو میوه گیاهی آن است که فشار خون را پایین می‌آورد و معلومست که با هیجان خون به هیچ وجه صلاحیت ندارد. از خواص دیگر سیر و پیاز آن است که هر دو خواب را زیاد می‌کنند و اقتضای فصل بهار و هوای آن نیز همین است. بنابراین مصرف این دو میوه خواب را بیشتر از حد لزوم زیاد کرده و موجب بی نظمی و اختلال می‌گردد. سیر و پیاز بلغم را کم می‌کند و خود فصل نیز مقتضی کم شدن بلغم است. بنابراین خوردن آن بدن را آماده بیماری‌ها می‌گرداند.

همانطور که گفتیم در روایت از سیر به عنوان درمان هفتاد بیماری یاد شده است. امام رضا(ع) می فرمایند: کسانی که می خواهند دچار بیماری های ناشی از تولید باد(ریح) در بدن نشوند، هفته ای یک بار سیر مصرف کنند.(3) بعضی از بیماری ها ناشی از افزایش ریح یا باد است. این باد ممکن است گاهی در معده و روده باعث ترش و یا نفخ شود و یا در ناحیه کبد و زیر دنده ها، باعث درد شود. بعضی مواقع نیز در کلیه با سنگ کلیه اشتباه گرفته شود. گاهی نیز این درد در ناحیه مفصل باعث بروز مشکل می شود.در مواردی نیز انواعی از سردردها ناشی از افزایش ریح(باد) در بدن است. از جمله ویژگی های دردهای ریحی این است که در عضو درگیر احساس سنگینی نمی شود؛ به عنوان مثال اگر فرد به علت افزایش بلغم در مفصل دچار درد شود این درد همراه با احساس سنگینی است اما اگر افزایش ریح باعث درد شود، فرد احساس سنگینی نمی کند. ویژگی دیگر دردهای ریحی این است که در بدن فرد جابه جا می شود به عنوان مثال ممکن است برای مدتی فرد احساس درد در زانو کند سپس برای مدتی در مچ پا احساس درد کند و…امام رضا(ع) در رساله ذهبیه برای درمان این نوع دردها مصرف سیر را توصیه می کنند.

پس

✅ با مصرف سیر زندگی خود را در برابر انبوه بیماری های ناشی از مواد شیمیایی و دود ماشین ها و آلودگی های زیست محیطی بیمه کنید…
┅┅❅❈❅┅┅
پانوشتها:

1. میرزا حسین نوری طبرسی ، مستدرک الوسائل ج 16 ، ص 433

2. رساله ذهبیه/ ذیل خصوصیات ماهها/(شباط) ثمانیة و عشرون یوما…

3. طب الرضا، ص 41؛ بحارالانوار، ج 62، ص 325

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 13951 نظر »

برای کاسنی که طبیعتی سرد و تر دارد در پزشکی اهمیت زیادی قائلند تاجایی که ابوعلی سینا در مورد گیاه کاسنی و خواص آن رساله‌ای را نگاشته است. در آموزه های پزشکی اهل بیت علیهم السلام هم از فواید کاسنی بسیار سخن به میان آمده است. پیامبر اکرم (ص) فرموده اند: برگی از کاسنی نیست مگر قطره ای از بهشت بر آن باشد . در منابع عربی از کاسنی با عنوان «هندباء» یاد شده است . طبق مطالعات جدیدی که بر روی این گیاه انجام شده بدست آمده است که کاسنی برای تمام اعضاء داخلی از قلب و کبد و معده مفید است و آن ها را به فعالیت سالم وا می دارد.  امام رضا(ع) درباره ی سبزیجات فرمود: بهترین آنها کاسنی و کاهو می باشد. محمد بن اسماعیل می گوید: شنیدم امام رضا(ع) می فرماید: کاسنی، شفای هزار درد است، هیچ دردی در شکم نیست مگر اینکه با کاسنی خوب می شود. امام رضا(ع) همچنین درباره ی خواص دیگر کاسنی می فرماید : سبزی کاسنی بخورید چرا که آن، مال و فرزند را زیاد می کند و هر کس که دوست دارد مال و فرزندش زیاد شود به خوردن کاسنی مداومت نماید.(1) اما باید دانست که آثار کاسنی در ابتدای مصرف ضعیف و غیر محسوس است و به همین جهت باید به مصرف آن مداومت داشت، تا با مرور ایام آثار شفا بخش آن ظاهر گردد.(2) همچنین از امام رضا (ع) نقل شده است که : خوردن کاسنی موجب شفا یا فتن از هر درد و مرضی است هیچ دردی در درون انسان نیست مگر آنکه کاسنی آن را از بین می برد.  محمد بن اسماعیل می گوید: روزی امام رضا(ع) بعضی از ملازمان را که تب و سر درد گرفته بودند دعوت کرد. آن حضرت دستور داد (برگ) کاسنی را کوبیده سپس بر روی کاغذ قرار داد و روغن بنفشه بر آن ریخته و بر سر بیمار بگذارند سپس فرمود: بدانید تب را ریشه کن و سر درد را (از بین) می برد.(3) کاسنی برای از بین بردن حرارت و التهاب بدن احساس رخوت و سستی، رنگ پریدگی و زردی چهره به ویژه تنبلی کبد مفید است. پانوشتها: 1. مکارم الاخلاق، ص 178 2. گل ها و گیاهان شفابخش، ص 169 به نقل از اسلام پزشک بی دارو ص 230. 3. کافی، ج6، ص 363 ✍🏻   ┅┅❅❈❅┅┅

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 13951 نظر »

​​

درباره “عدم رعایت عفت کلام” در احادیث و روایات چه آمده است؟در متون و منابع غني اسلامي و روايات پيشوايان دين عليهم السلام صحبت رکيک ٬فحش دادن و عدم عفت کلام ٬بسيار مذمت شده و نهي گرديده است.

عقیق:آيا سزاوار است كسي انساني را به خاطر مشكلات و خطا و اشتباه مورد فحش و لعن قرار دهد؟ جواب فحش دادن و دشنام انساني كه به آدمي فحش مي دهد، چیست؟

 

فحش دادن و دشنام عملی زشت و گناه مسلم است و هرگز درخوراهل ايمان و انسان های خدا جو و با وقار و مودب به ادب اسلامی نمی باشد. مقابله به مثل در امثال اين مورد كه گناه و زشتي آن مسلم است، نيز شايسته مومن نيست، بهترين برخورد با آدم فحاش بي توجهي كريمانه به او است. قرآن كريم در صفات مومن مي فرمايد: و اذا مرو باللغو مرو كراما. هنگامي كه با لغو برخورد مي كنند، كريمانه از آن عبور مي كنند.
توضيح بيشتر درباره فحش:

1- فحش عبارت است از اظهار كردن امور زشت و قبيح با الفاظ و عبارت صريح ، و بيشتر اوقات به وسيله الفاظ وقاع (آميزش ) و آلات و متعلّقات آن به كار مى رود، و اهل فساد و بى شرمان آن عبارات را صريحا اظهار مى كنند، و اهل صلاح و شرف متعرّض آنها نمى شوند، بلكه اگر ذكر آنها ضرور شود به كنايه و با رمز به آنها اشاره مى كنند. يكى از صحابه گفته است : ((خداوند با حيا و كريم است عفّت مى ورزد و به كنايه سخن مى گويد، از جماع به لمس تعبير مى كند.)) پس مسّ و لمس و دخول و صحبت كناياتى است از آميزش ، و در عين حال زشت و ركيك نيست . اين ادب و عفّت كلام در قرآن و كلام الهى مخصوص به آميزش (وقاع) نيست بلكه از قضاء حاجت و بول و غايط به كنايه تعبير مى كند و اين به رمز گفتن اولى است از الفاظ مستهجن و ركيك .
پس همه الفاظ فحش بى شك ممنوع و مذموم است ، اگرچه بعضى بدتر و زشت تر است ، و بنابراين گناهش بيشتر است ، خواه به عنوان دشنام و ايذاء گفته شود يا در مقام شوخى و مزاح يا به عنوانى ديگر.
2- فحاشی و بددهني و هرزه گويي، و بيان كلمات ركيك، يكي از خصايص زشت افراد فاسد، عاجز، ناتوان و بي منطق است . افراد سفيه بي خرد، در برخورد با مردم چون از منطق و كلام درستي برخوردار نيستند و از دادن جواب صحيح عاجز هستند، بي پروا دهان را باز مي كنند و زبان خويش را حركت مي دهند و با الفاظ ركيك، فحاشي مي كنند. افراد جاهل و ناداني كه با كوچكترين بهانه خشمگين شده، به دور از شرم و حيا، فحش و دشنام مي دهند. و آبروي ديگران را مورد هجوم قرار داده و از بين مي برند.
اعضاي يك خانواده، و افراد يك محله، و مردم يك جامعه از گزند زبان فحاشان در آسايش و آرامش نيستند.

 

 زيرا به سبب كوچكترين برخوردي، مورد هجوم دشنامهاي ايشان قرار مي گيرند و اذيت و آزار مي شوند. و به وسيلة الفاظ ركيك، حرمت و احترامشان در هم شكسته شده، به حريم شخصيت ايشان تجاوز مي شود و آبرويشان از بين مي رود. و اين يك نوع تجاوز و ستمگري به شخصيت و حقوق افرادي است كه بايد عزّت، آبرو و امنيت ايشان حفظ گردد.
كساني كه پردة شرم و حيا مي درند و بي پروا فحّاشي مي كنند و آبروي انسانها را مورد تجاوز قرار مي دهند بايد بدانند با داشتن چنين اخلاق و صفت پليدي، باطن و سيرتشان شيطاني است.
فحش در احاديث و روايات
3- در متون و منابع غني اسلامي و روايات پيشوايان دين عليهم السلام صحبت رکيک ٬فحش دادن و عدم عفت کلام ٬بسيار مذمت شده و نهي گرديده است.در روايتي آمده که:
ـ الامام الصادق(‌ عليه السلام ): « اِحفَظ لِسانَك عَن خَبيثِ الكلامِ ». « زبان خود را از بيان كلمات زشت و ركيك محافظت كن ».
ـ الامام علي( عليه السلام ): « الفُحشُ وَ التَّفَحُّشُ لَيسا مِن الإسلامِ ». « دشنام دادن و بد دهني ( يا دشنام شنيدن ) از اسلام بدورند ».
ـ الامام باقر( عليه السلام ): «‌ اِنَّ اللهَ يبغِضُ الفاحِشَ المُتَفَحُّشَ ». « خداوند شخص ناسزاگوي بد دهن ( يا دشنام شنو ) را دشمن دارد ».
ـ رسول الله( صلي الله عليه و آله ): « اياكُم وَ الفُحشَ ؛ فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لايحِبُّ الفاحِشَ المُتَفَحِّشَ ».4
پيامبر خدا( صلي الله عليه و آله ): « از دشنامگويي بپرهيزيد، زيرا خداي عزوجلّ ناسزاگوي بد دهن را دوست ندارد ».

 

ـ رسول الله(‌صلي الله عليه و آله ):‌ «‌ ما كَانَ الفُحشُ في شيءٍ قَطُّ اِلّا شانَهُ، وَ لا كانَ الحَياءُ في شيءٍ قَطُّ الّا زانَهُ ». « زشت گويي ( و زشت كرداري ) هرگز در چيزي نبود مگر اينكه آن را عيبناك گردانيد و شرم و حيا هرگز در چيزي نبود مگر اينكه آن را آراست ».
ـ الامام علي( عليه السلام ):‌ « اَسفَهُ السُّفَهاءِ المُتَبجِّحُ بِفُحشِ الكَلامِ ». « نابخردترين نابخردان، كسي است كه به دشنامگويي افتخار كند ».
ـ الامام علي( عليه السلام ): « مَن افحَشَ شفا حُسّادَهُ ». « كسي كه دشنام دهد دل حسودانش را خنك گرداند ».
ـ الامام صادق( عليه السلام ): « مَن خافَ النّاسُ لِسانَهُ فهُوَ في النّارِ ». « هركس كه مردم از زبانش بترسند او در آتش است ».
ـ الامام الصادق( عليه السلام ): « مِن عَلاماتِ شِركِ الشَّيطانِ الذي لايشُكَّ فيهِ ان يكونَ فحّاشاً لايبالي ما قالَ و لا ما قيلَ فيهِ ». « يكي از نشانه هاي شريك شيطان كه ترديدي در آن نيست،‌ اين است كه شخص دشنامگوي باشد و باكي نداشته باشد كه چه گويد و چه شنود ».
ـ رسول الله( صلي الله عليه و آله ): « اِنَّ مِن شَرِّ عِبادِ اللهِ مَن تُكرَهُ مجالستَهُ لِفُحشِهِ ». « يكي از بدترين بندگان خدا كسي است كه به سبب بدزباني و دشنامگوييش، همنشيني با او ناخوشايند باشد ».
ـ رسول الله( صلي الله عليه و آله ): « اِنَّ مِن شَرِّ الناسِ مَن تَرَكَهُ الناسُ اتِّقاءَ فُحشِهِ ». « از بدترين مردمان كسي است كه مردم، از ترس ناسزاگويي او، وي را ترك كنند ».
ـ الامام الصادق( عليه السلام ): « البَذاءُ مِن الجَفاءُ وَ الجَفاءُ في النّارِ ». « بدزباني از بي ادبي است و بي ادبي در آتش مي باشد ».‌
ـ الامام علي( عليه السلام ): « مِنَ الفُحشِ كَثرَهُ الخُرقِ ». « خشونت و بدخويي زياد، از جملة زشتيها است ».
ـ الامام باقر( عليه السلام ): « سِلاحُ اللِّئامِ قَبيحُ الكَلامِ ». « حربة فرومايگان زشتگويي است ».
ـ الامام زين العابدين( عليه السلام): « مَن رَمي النّاسَ بما فيهم رَمَوهُ بما لَيسَ فيهِ ». « هر كه از عيبهايي كه مردم دارند سخن بگويد، مردم عيبهايي را كه ندارند به او نسبت دهند ».
ـ رسول الله( صلي الله عليه و آله ):‌ « اِذا نَسَبَكَ رَجُلٌ بما يعلَمُ مِنكَ فلاتَنسِبهُ بما تَعلَمُ مِنه، فَيكونَ أجرُ ذلك لك وَ وَبالُهُ عَلَيهِ ». « هرگاه كسي از تو چيزي مي داند و آن را به تو نسبت داد، تو آنچه را از او مي داني به وي نسبت مده ( و اظهار مكن ) تا ثواب اين كار از آنِ تو باشد و گناهش از آنِ او ».

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله فرمودند: ورود انسان بد زبان به بهشت حرام است.
از امام باقر عليه السلام نيز در اين زمينه رسيده است که: بهتر و زيبا تر از آنگونه که دوست داريد ديگران با شما سخن بگويند٬با آنها سخن بگوييد٬به درستيکه خداوند کسي را که به مومنين ناسزا دهد و آنها را لعن کند و طعنه بزند ٬دشمن دارد.
امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند مي فرمايدکه هرکس به دوست من(يعني مومن)اهانت کند(چه با زبان و چه با رفتار) به جنگ با من برخاسته است. اصول کافي ج ص ۳۵۲
نقل شده که روزي يکي از ياران امام صادق عليه السلام در خدمت ايشان به جايي رهسپار بود٬غلام آن مرد از آنها عقب افتاد ٬مرد او را صدا زد ولي غلام جواب نداد ٬بار دوم و سوم هم او را فرا خواند ٬اما باز از غلام پاسخي شنيده نشد٬آن مرد به غلام دشنام دادو گفت :يابن الفاعلة ٬اي حرامزاده با تو هستم!.
امام صادق عليه السلام با شنيدن اين ناسزااز راه رفتن باز ايستادند و فرمودند:چه گفتي؟

صحابي گفت يابن رسول الله !چون پدر و مادرش مسلمان نبوده و از بلاد غير اسلامي هستند ٬لذا اين ناسزا را دادم و اين نسبت حقي است که گفتم.
حضرت فرمودند مرا با پدر و مادر او کاري نيست ٬چرا به او فحاشي مي کني؟بعد فرمودند:ديگر حق نداري با من رفت و آمد کني.(نقل کردند که امام تا زنده بودند٬آن صحابي را به حضور نپذيرفتند و با او رفت و آمد نکردند).
4- فحش و دشنام برای مومن در هیچ صورتی روا و شایسته نیست حتی اگر مورد فحش و دشنام قرار گیرد حق ندارد در مقابل به آن فرد فحاشی کند و اگر کسی به او فحش دهد جزای این بی ادبی خود را خواهد دید و مورد مواخذه الهی قرار خواهد گرفت و مومنی که مورد فحاشی قرار گرفته و مقابله به مثل نکرده به خاطر این تحمل ماجور و مثاب خواهد بود .

 

منبع:پرسمان دانشجویی

http://aghigh.ir/fa/news/6607/

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 1395نظر دهید »


توجه… .

توجه… .

توجه….

دوستان عزیز، از امروز بخش مقالات و پژوهش به وبلاگ مشکات اضافه شده است. 

انشاﺀالله هرهفته با چندین مقاله با موضوعات متفاوت در خدمتتون هستیم. 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی،مقالات
   شنبه 14 اسفند 1395نظر دهید »

عفت در گفتار  

نویسنده : محمد یونس عارفی

نحوه ی سخن گفتن افراد نشان دهنده ی شخصیت آنان بوده، مردم براساس آن درباره ی آنها قضاوت خواهند کرد. از این رو امام علی (علیه السلام) فرمود: «قولوا الخیر فتعرفوا به؛ خوب بگویید تا به خوبی معروف شوید.» در ادامه، زیرمجموعه و مصادیق محتوا را می شناسید.
سخنان زشت

پرهیز از سخنان زشت، مهم ترین اثر عفت در گفتار است. کسی که دارای صفت عفت در گفتار است هیچ گاه حرف زشت و ناپسند به زبان نمی آورد. سخن زشت مصادیق زیادی داشته، به صورت های مختلف می تواند بروز و ظهور داشته باشد: فحش و دشنام، دروغ، غیبت، سخن چینی، اهانت به مردم، زخم زبان به دیگران، سخنان لغو و بیهوده، تملق و چاپلوسی و … افرادی که از عفت در گفتار برخوردار هستند از همه ی مصادیق سخن زشت پرهیز نموده، هیچ یک از آنها را به زبان نمی آورند.

امام سجاد (علیه السّلام) در مقام بیان حقوق اعضا و جوارح انسان در باره ی حق زبان می فرماید: «اما حق اللسان فاکرامه عن الخنی و تعویده الخیر و حمله علی الادب؛ حق زبان آن است که آن را از زشت گویی باز داشته و به گفتار نیک عادت دهی و او را به رعایت ادب وادار سازی.»(1)

براساس این بیان نورانی، بازداشتن زبان از سخنان زشت و عادت آن به گفتن حرف های نیک و گفتار همراه با ادب از حقوق زبان و به عهده ی انسان هستند.

نحوه ی سخن گفتن افراد نشان دهنده ی شخصیت آنان بوده، مردم براساس آن درباره ی آنها قضاوت خواهند کرد. از این رو امام علی (علیه السّلام) فرمود: «قولوا الخیر فتعرفوا به؛ خوب بگویید تا به خوبی معروف شوید.»(2)

همان طور که سخنان نیک به انسان شخصیت می دهد، سخنان زشت، گوینده را در نظر دیگران کوچک می­سازد. ابهت و موقعیت او را متزلزل و آبرومندان باشخصیت را از او می رنجاند چنان که امام علی(علیه السّلام) فرمود: «سوء المنطق یزری بالقدر و یفسد الاخوه؛ بدزبانی و گفتار زشت از مقام انسان می کاهد و برادری را تباه می سازد.»(3)

سخنان زشت انسان را از جمع خوبان جدا ساخته، به بدان ملحق می سازد. چنان که امام علی(علیه السّلام) فرمود: «ایاک و ما یستهجن من الکلام فانه یجس علیک اللئام و ینفر عنک الکرام؛ بپرهیز از سخن زشت و زننده، افراد پست را به تو می بندد و نیکان را از تو رنجانده و پراکنده می سازد.»(4)

براساس این روایات سخنان زشت شخصیت انسان را در جامعه کوچک ساخته، او را در نزد افراد نیک به بدی معروف می سازد. علاوه ی بر آن، سخنان زشت باعث ایجاد کینه در دل ها می شود و باعث اختلاف در جامعه می گردد. امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: «ایاک و مستهجن الکلام فانه یوغرالقلوب؛ بپرهیز از سخن زشت که آن دل ها را به کینه می آورد.»(5)

سخن زشت باعث می گردد که شخصیت انسان در نظر مردم کوچک و اعتبار او کاهش یابد. امام علی(علیه السّلام) می فرماید: «سوءالمنطق یزری بالبهاء و المروه؛ بدزبانی ارزش و بهای انسان را در میان مردم از بین برده، مروت او را نابود می کند.»(6) در روایات اسلام، گفتن سخن زشت و رکیک از روش انسان های پست معرفی شده امام علی(علیه السّلام) فرمود: «سنه اللئام قبح الکلام؛ روش انسان های پست، گفتن سخنانی زشت است.»(7)

براساس آموزه های دینی، گفتن سخنان زشت از نمودهای برجسته ی بی عفتی در گفتار است. سخن زشت مفهوم عامی دارد و شامل بسیاری از گفتارهای ضد اخلاقی می شود. سخنان بیهوده و بی فایده نیز از دیدگاه اسلام ناپسند بوده و از مصادیق بی عفتی در گفتار شمرده می شود. در روایات اسلامی از این گونه سخنان نیز نهی شده است چنان که امام علی(علیه السّلام) فرمود: «اجتنب الهذر فایسر جنایته الملامه؛ از بیهوده گویی برحذر باش چرا که آسان ترین زیان آن سرزنش است.»(8)

سخنان بیهوده نیز هر چند ممکن است در ابتدا حرام نباشد ولی سرانجام به حرام منتهی خواهد شد. چنان که امام علی(علیه السّلام) فرمود: «ایاک و الهذر فمن کثر کلامه آثامه؛ بر تو باد به دوری از بیهوده گویی زیرا هر که سخن او زیاد شود گناهان او فراوان است.»(9)

آن چه در منابع دینی به آن توصیه شده گفتن سخنان پاکیزه است. چنان که پیامبر فرمود: «ان فی الجنه غرفایری ظاهرها من باطنها من ظاهرها یسکنها من امتی من اطاب الکلام …؛ در بهشت غرفه هایی است که درون آن از بیرون و بیرون آن از درون آن دیده می شود کسانی از امت من ساکن آن می شوند که سخنان پاکیزه می گویند.»(10)

در بیان دیگر فرمود: «ثلاثه من ابواب البر: سخاء النفس و طیب الکلام و العبر علی الذی؛ سه چیز از درهای نیکی است، سخاوت، سخن پاکیزه و صبر در برابر اذیت مردم.»(11)
سخن بدون آگاهی

 یکی از مواردی که به عفت محتوای سخن آسیب می رساند، سخن گفتن بدون علم و آگاهی است. در منابع دینی به شدت از اظهار نظر درباره ی چیزی که انسان اطلاع کافی درباره ی آن ندارد نهی شده است.

سخن گفتن بدون علم و آگاهی در همه ی موارد ناپسند و مذموم است ولی اظهار نظر بی جا در امور دینی و قضاوت درباره ی بندگان خدا، بیش از همه ناپسند بوده و به شدت بیشتری نهی شده است. راز مذمت این گونه اظهارنظرها، مفاسدی است که بر آن مترتب می گردد.

اظهارنظر نمودن و دخالت کردن در رشته هایی که انسان در آن تخصصی لازم ندارد ممکن است گرفتاری و مشکلاتی را به همراه داشته باشد که به سادگی قابل ترمیم و جبران نیست.

مسائل دینی نیز مانند هر رشته ی دیگر نیاز به آگاهی و تخصصی لازم دارد و اظهار نظر بدون داشتن تخصص لازم با خطا و اشتباه بیشتری همراه خواهد بود. اظهار نظر بدون آگاهی درباره ی مسائل دینی باعث گمراه شدن افراد و انواع گرفتاری ها و زیان های مادی و معنوی می گردد؛ دچار شدن آنها به ضررهایی که گاه جبران ناپذیر خواهد بود. بسیاری از مسائل با ایمان، جان، مال، آبرو، و روابط خانوادگی و دیگر شئون زندگی مردم ارتباط دارد و سخن گفتن بدون تفکر در این موارد، همه ی زندگی فرد را به خطر می اندازد در روایت آمده است.(12)

«من افتی الناس بغیر علم کان ما یفسده اکثر ما یصلحه؛ کسی که برای مردم بدون علم و آگاهی فتوا دهد، خراب کار یاو در دین بیشتر از اصلاح او است.»(13)

به همین دلیل اولیای دین به پیروان خود توصیه کرده اند که از این بپرهیزند و در مواردی که شناخت و آگاهی لازم ندارند اظهار نظر نکنند.

قضاوت درباره ی بندگان خدا بدون داشتن و آگاهی لازم و براساس شایعه و شنیده ها نیز باعث گرفتاری ها و گناهان متعدد می شود. چنین افرادی با یک کلمه ی ناسنجیده، آبرو و حیثیت مردم را در معرض خطر، قرار می دهند. 

اسلام برای پیش گیری از مفاسد و عواقب ناگواری که بیان گردید مسلمانان را از هر گونه اظهار نظر جاهلانه و بدون صلاحیت برحذر داشته است. قرآن کریم در مذمت افرادی که بدون علم و آگاهی سخن می گویند فرموده است: «اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم مالیس به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم؛ به یاد آورید زمانی که این شایعه را از زبان یکدیگر می گرفتید و با دهان خود سخنی می گفتید که به آن یقین نداشتید و آن را کوچک می پنداشتید در حالی که نزد خداوند بزرگ است.»(14)

«در آیه ی بالا تلقی قول، به معنای گرفتن و پذیرفتن سخنی است که به انسان القا می شود و اگر تلقی مقید به السنه شده به این دلیل است که دلالت کند بر این که داستان «السنه» صرف انتقال سخن از زبانی به زبانی دیگر است؛ بدون این که درباره ی آن تدبرکرده و تحقیقی به عمل آورده باشند.

باز اگر گرفتن را مقید به دهان ها کرد برای اشاره به این نکته است که این داستان، سخن گفتن بدون تحقیق و تبین قلبی بوده، جز دهان ها ظرف و موطنی ندارد و از فکر و اندیشه و تحقیق سرچشمه نمی گیرد. و معنای آیه این است که شما بدون تحقیق درباره ی شنیده ی خود آن را پذیرفتید و در آن خوض کرده و دهان به دهان گردانیده و منتشر ساختید. شما این رفتار خود را کار ساده پنداشتید، در حالی که در نزد خدا کار بزرگی است زیرا بهتان و افترا، به پیامبر است.»(15)

در روایات اسلامی نیز به شدت از صحبت گفتن بدون آگاهی نهی شده است. چنان که امام علی(علیه السّلام) می فرماید: «ایاک و الکلام فیما لاتعرف طریقته ولا تعلم حقیقته فان قولک یدل علی عقلک و عبادتک تنبی عن معرفتک فتوق من طول لسانک ماامنته واختصر من کلامک مااستحسنته فانه بک اجمل و علی فضلک ادل؛ بر تو باد به دوری از سخن گفتن درباره ی چیزی که راه و روش آن را نمی شناسی و حقیقت آن را نمی دانی زیرا قول تو دلیل بر عقل تو است و عبادت هایی که انجام می دهی، حاکی از میزان شناخت تو. بنابراین زبانت را از درازی آن چنان که در امان باشی نگه دار و سخنت را تا آن جا که نیکو می شماری کوتاه کن که برای تو زیباتر و بر مقام فضل تو دلالت کننده تر خواهد بود.»(16)

براساس این بیان نورانی سخن گفتن بدون آگاهی و علم باعث می گردد که گوینده به عنوان فردی کم عقل معرفی شود زیرا کلام، بیانگر عقل انسان ها و نشان دهنده ی میزان آگاهی آن هاست. از آن جا که گفتار بدون علم و آگاهی به طور معمول از استحکام و اتقان کافی برخوردار نیست، از ضعف عقل گوینده حکایت می کند.

علاوه بر آن، گفتار بدون علم و آگاهی انسان را از اعتبار ساقط کرده، اعتماد مردم را به او کاهش می دهد. در نتیجه مردم به حرف هایی که او از روی علم و آگاهی می گوید نیز اعتماد نخواهند کرد. امام علی (علیه السّلام) می فرماید: «لاتقل ما لا تعلم فتتهم باخبارک بما تعلم؛ آن چه را نمی دانی مگو که در مورد دانسته های خود نیز متهم به ندانستن می شوی.»(17)

براساس روایات اهل بیت گفتار بدون علم و آگاهی نشانه ی ضعف ایمان انسان و سخن گفتن در محدوده ای که علم و آگاهی دارد بیان گر کمال ایمان او است. چنان که امام صادق(علیه السّلام) فرمود: «ان من حقیقه الایمان ان لایجوز منطقک علمک؛ از جمله ی حقیقت ایمان آن است که گفتارت از علمت بیشتر و فزون تر نباشد.»(18)

انسان مسلمان وظیفه دارد بر زبان خود کنترل داشته و هر چه دل او خواست نگوید. امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) در این رابطه فرمود: «لیس لک لان الله عزوجل یقول «لا تقف ما لیس لک به علم»؛ تو نمی توانی هر چه می خواهی بگویی زیرا خداوند می فرماید: «از آن چه علم نداری پیروی نکن.»(19)

براساس آموزه های دینی اعضا و جوارح انسان هر کدام وظایفی دارد و انسان باید آنها را در همان محدوده به کار ببرد. از این رو لازم است مواظب زبان خود باشد و نه تنها سخن بدون علم و آگاهی نگوید بلکه نسبت به آن چه می داند نیز با احتیاط رفتار نماید. امام علی(علیه السّلام) می فرماید: «لاتقل مالا تعلم بل لا تقل کل ما تعلم فان الله عزوجل فرض علی جوارحک کلها فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه؛ چیزی را که نمی دانی مگو بلکه همه ی آن چه را می دانی نیز مگو زیرا خداوند بر همه ی اعضا و جوارح تو واجباتی قرار داده که در قیامت از تو بازخواست خواهد کرد.»(20)

در روایات اسلامی گفتار بدون آگاهی و گفتن تمام آن چه انسان می داند نشانه ی نادانی معرفی شده است چنان که امام علی(علیه السّلام) فرمود: «لا تتکلم بکل ما تعلم فکفی بذلک جهلا؛ تمام آن چه را می دانی مگو چرا که آن نشان دهنده ی جهل و نادانی تو خواهد بود.»(21)

در نقطه ی مقابل نگفتن همه ی آن چه انسان می داند نشانه ی کمال عقل انسان معرفی شده است چنان که امام علی(علیه السّلام) می فرماید: «من عقل الرجل ان لایتکلم بجمیع ما احاط به علمه؛ از نشانه های عقل انسان این است که همه ی آن چه را می داند، صحبت نکند.»(22)

گفتار بدون آگاهی و علم گاه باعث می گردد که انسان در برابر حق قرار بگیرد و حق برخلاف گفته ی او باشد. چنان که امیرمومنان علی(علیه السّلام) می فرماید: «فلا تقولوا بما لاتعرفون فان اکثر الحق فیما تنکرون؛ پس آن چه را نمی دانید مگویید چرا که بسیاری از حقایق در چیزهایی است که انکار می کنید.»(23)

به دلیل اهمیت این دستور اخلاقی اسلام، امیرالمومنین(علیه السّلام) فرزندش امام مجتبی(علیه السّلام) را نیز از سخن گفتن بدون آگاهی نهی کرده و به او توصیه است که بدون اطلاع از چیزی، درباره ی آن اظهار نظر نکند. «دع القول فیما لاتعرف؛ در باره ی چیزی که به آن آگاهی نداری سخن مگو.»(24)

از آن چه بیان گردید به این حقیقت پی می بریم که از دیدگاه قرآن کریم و پیشوایان معصوم(علیه السّلام) یگانه معیار و مجوز سخن گفتن علم و یقین است. سخنانی که بر پایه و اساس، گمان، شک، شایعه، اجتهاد و قضاوت کورکورانه باشد فاقد اعتبار و ارزش بوده، از نظر دین ناپسند و مذموم است؛ به ویژه اگر پای مسائل دینی و آبروی مسلمانان در میان باشد. براین اساس یکی از جلوه های عفت در گفتار سخن گفتن براساس علم و آگاهی و اظهار نظر نمودن بر مبنای تخصص و اطلاع کافی در موضوع سخن است.
سخن بی ارتباط

یکی از نشانه های عفت در گفتار از نظر اسلام سخن نگفتن در باره ی چیزهایی است که ارتباطی به انسان ندارد. اولیای گرامی دین به مسلمانان توصیه کرده اند که از این کار بپرهیزند زیرا مشکلات اجتماعی را در پی خواهد داشت. گاه افراد در مسائل اظهارنظر می کنند که به آن ها ارتباطی ندارد. از آن بالاتر گاه افرادی خارج از مسئولیت و صلاحیت های علمی خود در باره ی مسائل دینی سخن گفته و فتوا می دهند.

مشکل دیگری که دامن گیر بسیاری از افراد است، سخن گفتن درباره ی اموری است که مربوط به زندگی دیگران بوده، پیامدهای منفی و زیان ها و خسارت های زیادی را متوجه جامعه می سازد.

با توجه به پیامدهای منفی این گونه سخن گفتن، اولیای گرامی اسلام به شدت پیروان خود را از این کار نهی کرده اند. امام علی(علیه السّلام) فرمود: «دع الکلام فیما لایعنیک و فی غیر موضعه فربّ کلمه سلبت نعمه و لفظه أتت علی مهجه؛ سخن گفتن در آن چه به تو ارتباطی نداشته و جای آن نیست را ترک کن چرا که ممکن است یک کلمه باعث سلب نعمت و زمینه ساز درگیری و اختلاف گردد.»(25)

از لقمان حکیم پرسیده شد: نشانه ی حکمت تو چیست؟ او در پاسخ گفت: «از چیزی که ضرورت ندارد سوال نمی کنم و در کار و سخنی که به من ارتباط ندارد خود را به زحمت نمی اندازم.»(26)

سخن نگفتن درباره ی چیزهایی که به انسان مربوط نیست از ویژگی های افراد بهشتی است. روزی پیامبر فرمود: «نخستین فردی که از این در وارد می شود، مرد بهشتی است. پس از لحظه ای مردی به نام عبدالله وارد شد. از یاران پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) برخاسته به طرف او رفتند و جریان را به او خبر دادند. گفتند: ما را از مطمئن ترین کاری که انجام می دهی و به آن امیدوار هستی خبر بده.

آن مرد گفت: من مردی ضعیف هستم و مطمئن ترین عملی که از آن به خدا امیدوارم، سلامتی سینه از اندیشه ی بد و ترک سخنی که به من ارتباطی ندارد، است.»(27)

پرهیز از سخنی که به انسان ارتباط ندارد، باعث سنگین شدن میزان انسان در قیامت گردیده، باعث سعادت و خوشبختی اش را رقم می زند. چنان که از ابوذر نقل شده که گفت: «قال لی رسول الله: آلا أعلمک بعمل خفیف علی البدن ثقیل فی المیزان قلت: بلی یا رسول الله. قال: هو الصمت و حسن الخلق و ترک ما لایعنیک؛ آیا دوست داری به تو عملی را بیاموزم که برای بدن سبک و در میزان عمل سنگین است. گفتم بله ای رسول خدا. فرمود: سکوت، اخلاق نیک و ترک سخنی بی ربط.»(28)

در جایی دیگر پیامبر اکرم فرمود: « من حسن اسلام المرء ترکه مالا یعنیک؛ از اخلاق پسندیده ی انسان دخالت نکردن در چیزی است که به او ارتباطی ندارد.»(29)

در مقابل، سخنان بی ربط به شدت در آموزه های دینی مذمت و به عنوان یکی از موانع سعادت انسان معرفی شده است. چنان که از انس بن مالک نقل شده است: «در جنگ احد غلامی از ما مسلمانان شهید شد. بعد از شهادت او ما دیدیم که از شدت گرسنگی سنگی را به شکم خود بسته است. مادر آن غلام کنار بدن فرزند خود آمد و گرد و غبار از چهره ی او پاک کرد. او خطاب به فرزندش گفت: «هنیئا لک الجنه یا بنی؛ فرزندم بهشت برایت گوارا باد. پیامبر فرمود: ما یدریک لعله کان یتکلّم بما لایعنیه؛ از کجا می­دانی فرزندت به بهشت می رود شاید او سخنانی که به او ارتباط نداشت می گفت.»(30)

با توجه به اهمیت این آموزه های اخلاقی، پیشوایان دینی همواره به پیروان خودشان توصیه می کردند تا به اموری که به آن ها ربطی ندارد سخن نگویند. چنان که امیرمومنان علی(علیه السّلام) در این رابطه می فرماید: «فتکلّم بما یعنیک و دع مالا یعنیک؛ درباره ی آن چه به تو مربوط است سخن بگو و آن چه به تو ارتباطی ندارد را ترک کن.»(31) همچنین در توصیه به فرزندشان امام مجتبی(علیه السّلام) می فرماید: «و الخطاب فیما لم تکلّف؛ آن چه به تو مربوط نیست به زبان میاور.»(32)

امیر مومنان(علیه السّلام) فرمود: «عجبت لمن یتکلّم بما لاینفعه فی دنیاه و لا یکتب له فی اجره فی أخراه؛ عجب دارم از کسی که به چیزی سخن گوید که در دنیایش سودی نمی بخشد و در آخر مزدی برایش در قبال آن عمل نوشته نمی شود.»(33)

براساس این بیان نورانی باید انسان درباره ی چیزی سخن بگوید که یا در زندگی دنیا نفعی به حال او داشته باشد و یا در آخرت.
پي‌نوشت ها:

1. تحف العقول.

2. همان، ص219.

3. عبدالواحد آمدی، تصنیف غرر الحکم، ص؟

4. همان، ص401.

5. همان، ص400

6. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج8، ص436.

7. همان، ص436.

8. حسین شیخ الاسلام، گفتار امیرمومنان(علیه السّلام)، ج2، ص157.

9. همان، ص1571.

10. محمد محمدی ری شهری، غرر الحکم، ج8، ص450.

11. میزان الحکمه، ج8، ص45.

12. فقیه ایمانی، نقش زبان در سرنوشت انسان، ص59.

13. محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج2، ص121.

14. نور، آیه ی 15.

15. عبدالواحد آمدی، تصنیف غرر الحکم، ص210.

16. محمدحسین طباطبایی، تفسیر المیزان، ترجمه ی محمدباقر مجلسی، ج15،

ص133.

17. عبدالواحد آمدی، تصنیف غرر الحکم، ص 202.

18. محمدحسن حر عاملی، وسایل الشیعه، ج18، ص16.

19. همان، ص17.

20. نهج البلاغه، حکمت182.

21. حسین شیخ الاسلام، گفتار امیرمومنان، ج2، ص1222.

22. عبدالواحد آمدی، تصنیف غرر الحکم، ص213.

23. نهج البلاغه، خ87.

24. همان، نامه ی 31.

25. عبدالواحد آمدی، تصنیف غرر الحکم، ص213.

26. همان، ص202.

27. محسن فیض کاشانی، محجه البیضا، ح5، ص301.

28. همان، ص201.

29. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص409.

30. محسن فیض کاشانی، محجه البیضا، ج5، ص200.

31. محمد بن حسن حر عاملی، وسایل الشیعه، ج12، ص197.

32. نهج البلاغه، نامه­ی 31.

33. حسین شیخ الاسلام، گفتار امیرمومنان، ج2، ص1218.
برگرفته از : ماهنامه پیام زن شماره 235

منبع: 
http://www.rahebehesht.org/article/show/961/

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 1395نظر دهید »


عفت کلام، ضرورت زمان
 
چکیده

یک مسلمان مطابق سبک زندگی اسلامی باید اندیشه، رفتار و گفتارش از آلودگی‌هایی که عقل و شرع معین می کند پیراسته باشد. مومن زبانش را از ناسزا گویی، سخنان رکیک و زشت و لعن و نفرین به دیگران حفظ میکند. در مورد سبک زندگی دینی، تعالیم فراوانی از اهل بیت علیهم السلام رسیده که با بررسی آنها بدست می آید که عادت به فحاشی و هرزه گویی از نشانه های نفاق، ضعف ایمان، ستمگری، پست منشی است؛ اما یک عامل عقیدتی نقش مهمتری در این عادت ناپسند بازی می کند و آن ضعف باور توحیدی انسان است زیرا هر رفتاری در انسان به بینش و باور او مربوط می شود. کسی که خدا را به عنوان تنها معبود خود پذیرفته، زبانش را از آنچه او نمی پسندد حفظ می کند.

واژگان کلیدی: عفت کلام، سبّ، فحش، لعن، دشنام، زبان

 

طرح مساله

سبک زندگی اسلامی شیوه ای برای زندگی انسان است که منطبق با روح بندگی و تسلیم در برابر پروردگار باشد. سبکی که عقل و فطرت پاک آن را می پذیرد و شامل تمام زوایای زندگی فردی واجتماعی انسان می شود. اسلام به عنوان کامل ترین دین، تنها دینی است که برای همه ابعاد وجودی انسان برنامه ارائه می­کند و مومن باید فکر، اخلاق، اعضا و جوارحش را در چارچوب دستورات دین قرار داده و از خط قرمزهایی که قرآن، سنت و عقل برایش معین می سازد تخطی نکند.

یکی از موضوعات سبک زندگی چگونگی سخن گفتن است. اسلام به «زبان» به عنوان ابزاری کارآمد برای ابراز درون انسان، توجه فراوانی نموده و بایدها و نبایدهای بسیاری برای آن معین کرده است. انسانی که خواهان تعبد به سبک زندگی دینی است باید کلام خود را از آلودگی، پیراسته سازد.
مسلمان واقعی هرگز به خود اجازه نمی دهد سخنانی که خلاف ادب و موجب انزجار دیگران است و نیز فحش و ناسزا به زبان آورد.
متاسفانه یکی از معضلاتی که امروزه مشاهده می شود وشایسته جامعه اسلامی نیست، تبادل این چنین کلماتی در محاورات برخی افراد به ویژه بعضی از جوانان و نوجوانان است. عدم رعایت عفت کلام در هنگام بحث و جدل‌هایی که بر سر موضوعات عادی روزمره در می‌گیرد بیشتر مشاهده می شود. این معضل مسئله جدیدی نبوده و همواره افراد بی تقوا در همه زمانها مرتکب آن می‌شده اند چنان که در جامعه امروز هم وجود دارد و حتی در میان کودکان هم قابل مشاهده است؛ این مشکل به مکتوبات هم راه یافته و در شبکه‌های اجتماعی و اینترنت مکالمات و مطالب زشتی درج می شود که هرگز شایسته پیروان مکتبی نیست که کتاب آسمانی و کلام پیشوایان آن عاری از بی ادبی بوده و مملو از توصیه‌های فراوان به کنترل گفتار از سخنان ناشایست است. به این جهت این مقاله سعی دارد به تبیین زشتی بی عفتی در کلام بپردازد؛ زیرا از جامعه اسلامی که در آن زندگی می­کنیم، جز رعایت عفت و حفظ ادب در کلام توسط همه افراد جامعه انتظار نمی رود.
پرداختن به موضوع رعایت عفت در کلام، در زمان حاضر که فرهنگ مهاجم غرب، همه را به دریدن پرده‌های حیا و عفت در حوزه‌های گوناگون می‌خواند ضرورتی دو چندان دارد.
 پرداختن به موضوع رعایت عفت در کلام، در زمان حاضر که فرهنگ مهاجم غرب، همه را به دریدن پرده‌های حیا و عفت در حوزه‌های گوناگون می خواند ضرورتی دو چندان دارد. .از این رو نوشتار حاضر سعی دارد به این ناهنجاری رفتاری پرداخته و بی عفتی در سخن و برخی ریشه‌های آن را از منظر آیات و روایات به طور مختصر مورد واکاوی قرار دهد. تا بدین وسیله با تبیین دستورات دین در این موضوع در جهت مبارزه با فرهنگ منحط غربی و جلوگیری از رواج بی حیایی ای کلامی گامی هر چند کوچک برداشته شود. در این تحقیق سعی شده با توجه به آیات و روایات آنچه را که از مصادیق بی عفتی شمرده می­شود شامل سب و دشنام، گفتن سخنان رکیک و زشت، نفرین و لعن به دیگران توضیح داده شده و برخی ریشه های این گونه سخن گفتن، بررسی شود.

 

مفهوم شناسی

در ابتدای بحث باید واژگانی که نقش کلیدی داشته و مرتبط با موضوع هستند، مفهوم شناسی شوند.

1. عفت: از ماده «عفف» به معنی خودداری از قبیح و آنچه حلال نیست (لسان العرب، ابن منظور، ج9، ص253) و در اصطلاح نگاه داشتن نفس از تمایلاتی است که شایسته نیست و این تمایلات نفسانی به اختلاف افراد و موارد مختلف می­شود (التحقیق، مصطفوی، ج8، ص181). موارد عفت گوناگون است؛ مانند عفت در اندیشه، شکم، نگاه، دامن، گفتار و … موضوع سخن در این مقاله عفت در کلام است.

2. کلام: اصل ماده «کلم» به معنی ابراز افکار و نیات باطنی به هر وسیله ممکن است که این وسیله به اختلاف اشخاص و موارد متفاوت می­شود. (همان، ج10، ص106، 107)

پرداختن به موضوع رعایت عفت در کلام، در زمان حاضر که فرهنگ مهاجم غرب، همه را به دریدن پرده‌های حیا و عفت در حوزه‌های گوناگون می‌خواند ضرورتی دو چندان دارد.

 

 

 در روایات چند واژه در این موضوع آمده است که باید مفهوم شناسی گردد:

3. سبّ: به معنای دشنام است، یعنی سخنی که موجب محدود شدن مرتبه ومقام و علو رتبه دیگران شود (همان، ج5، ص15)
4. فحش: اصل واحد در ماده «فحش» زشتی آشکار است (لسان العرب، ابن منظور، ج6، ص325) و فحش به معنای گفتار یا کردار قبیح وزشت است. به عبارت دیگر اظهار سخن بد، از مصادیق این ماده است (التحقیق، مصطفوی، ج9، ص35).

5. لعن: یعنی دور نمودن وطرد از خیر و عطوفت. لعن از جانب خدا یعنی خدا کسی را از رحمت و لطف خود دور سازد و از جانب مردم به معنای دعا برای دورشدن دیگری از رحمت خداست (التحقیق، مصطفوی، ج10، ص201).

6. عفت کلام: یعنی نگاه داشتن سخن از کلمات زشتی که عقل و شرع آن را نمی پسندد. یعنی خودداری از فحش، ناسزا، سخنان رکیک، لعن و …

برخی آفات زبان:

زبان تنها عضو از اعضاء انسان است که باوجود کوچکی، گناهان بزرگ و فراوانی از آن سر می‌زند. گناهانی مانند تهمت، غیبت، دروغ، سخن چینی، گواهی دروغ، استهزاء، سخن بیهوده گفتن، مجادله، مخاصمه، دشنام دادن، لعن کردن و … سخن از همه‌ی گناهان زبان در این مجال نمی گنجد. در این سطور سعی شده چند مورد از لغزش‌های زبان که خارج از حریم عفت کلام است، بررسی گردد.

زبان تنها عضو از اعضاء انسان است که باوجود کوچکی، گناهان بزرگ و فراوانی از آن سر می زند.

 

1. دشنام دادن                                                                                  

از بدترین و زشت‌ترین آفات گفتار آدمی، دشنام گفتن است.

از بدترین و زشت ترین آفات گفتار آدمی، دشنام گفتن است. 

 

این خصلت از یک‌سو سخن را از اوج کمال به پایین‌ترین رتبه و نهایت زشتی می‌رساند و از دیگر سو گوینده‌اش را از مقام انسانی تنزل می‌دهد. دشنام نه شایسته‌ی سخن است و نه شایسته‌ی سخن‌گو. قرآن از دشنام دادن کفّار نیز نهی فرموده است. «و لا تَسُبّوا الذین یَدعُونَ مِن دونِ الله فیسبُّواالله عَدواً بغیرِ علمٍ» (انعام: 108) یعنی: معبودانی را که کفار به جای خدا می پرستند دشنام ندهید که آنان هم از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام خواهند داد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: المتسابّان شیطانان یَتَهاتَران (محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 315)، یعنی دو نفر که با یکدیگر دشنام می‌دهند و ناسزا می گویند، دو شیطان هستند که با هم درافتاده و همدیگر را تکذیب می کنند.

امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند: از آن دو نفری که به هم دشنام می‌دهند کسی که به ناسزا آغاز کرده است، ستمکارتر است و گناه خود و گناه آن دیگری بر گردن اوست، مگر آن‌که از مظلوم پوزش بخواهد (آداب معاشرت از دیدگاه معصومین، شیخ حر عاملی، ص 210)

در کلمات معصومین به شدت از دشنام دادن به والدین نهی شده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: ملعون است کسی که به پدر و مادر خود دشنام دهد و نیز فرمود یکی از بزرگ ترین گناهان کبیره این است که انسان به پدر و مادر خود دشنام دهد. . عده ای پرسیدند ای رسول خدا، مگر کسی به پدر و مادر خود هم دشنام می‌دهد؟ حضرت فرمود: آری گاهی مردی به پدر شخصی دشنام می‌دهد و آن شخص در جواب ناسزاگویی آن مرد به پدر او فحش می‌دهد، در نتیجه باعث این فحش به پدرش خود اوست و این عمل مانند این است که خودش با زبانش به پدر و مادرش ناسزا گفته باشد.[1] (ر.ک: محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 281)
ملعون است کسی که به پدر و مادر خود دشنام دهد و نیز فرمود یکی از بزرگ‌ترین گناهان کبیره این است که انسان به پدر و مادر خود دشنام دهد.

 
از آیه‌ی سوره‌ی انعام و روایات ذکر شده چنین استفاده می شود که مسلمان به هیچ‌وجه حق ناسزاگویی به احدی را ندارد، چه طرف مقابل مستحق آن ناسزا باشد و چه نباشد واگر آغاز کننده‌ی دشنام باشد گناه پاسخی که به وی داده می شود نیز برگردن اوست.برخی از دشنامها در قوانین اسلامی موجب مجازاتی است که در اصطلاح تعزیر نامیده می­شود؛ مانند آن که به ناحق برای تحقیر به کسی بگوید «ای فاسق» و«ای فاجر» و«ای شرابخوار» وامثال این کلمات. (ر. ک:تحریر الوسیله، خمینی، ج2، ص473)

 

2. فحش

حقیقت فحش یعنی تعبیر از امور زشت با عبارات صریح و بی‌پرده سخن‌گفتن. این معنا بیشتر درمورد الفاظی به کار می‌رود که مربوط به جماع ومسایل پیرامون آن است (ر. ک:محجه البیضاء، همان، ص216). گاهی اهل فساد عبارات صریح و زشتی را به کار می برند که مؤمنان از گفتن آن پرهیز می کنند و به طور معمول در چنین موضوعاتی با رمز و کنایه و از روی حیا سخن می‌گویند، چنان‌که خداوند در قرآن این روش را به مؤمنان آموخته و لمس و مس را کنایه از جماع ذکر نموده است. در این موضوع و موضوعاتی چون قضاء حاجت و یا بعضی اعضاء بدن انسان یا برخی مسائل زنان و … عبارات زیادی وجود دارد که در شهرها و فرهنگ های مختلف، متفاوتند. تصریح به این گونه مطالب داخل در فحش است و از آفات زبان شمرده می شود (ر. ک: محجة البیضاء، همان، ص 216-217).

حقیقت فحش یعنی تعبیر از امور زشت با عبارات صریح و بی‌پرده سخن‌گفتن
البته لازم به ذکر است که به کاربردن این عبارات اگر به قصد آزار دیگران و عیب‌جویی و یا به هدف دشنام‌گویی باشد داخل در سبّ است و از نظر دین جایز نیست؛برخی از این سخنان موجب اجرای حد یا تعزیربرگوینده می­شود؛ مانند آن که به کسی بگوید: «زنازاده» یا «زناکار» (ر. ک: تحریر الوسیله، همان، ص472، 473) و گفتن برخی سخنان رکیک در موضوعاتی که باید در پرده و با کنایه بیان شود، اگر به قصد آزار نباشد، از ادب دور بوده و شایسته نیست بر زبان مؤمن جاری شود. امام باقرعلیه السلام فرمودند: (اصول کافی، کلینی، ج4، ص 15) یعنی خداوند فاحش متفحش را دشمن می‌دارد.[2] فاحش کسی است که در کلام و فعلش زشتی باشد (دشنام‌گو) و متفحش کسی است که از روی تعمد و تکلّف سخنش فحش و دشنام است (دشنام‌جو)، (ر. ک: مجمع البحرین، طریحی، ج4، ص 148)

 

3. لعنت نمودن

چنان‌که ذکر شد، لعن یعنی طرد و دورساختن از رحمت خداوند. . این کار جایز نیست مگر بر کسی که متصف به صفتی است که او را از رحمت خدا دور می کند و آن دو صفت، کفر و ظلم هستند. . چنان‌که می توان گفت «لعنة الله علی الظالمین و علی الکافرین». . لعن دیگران کار خطیری است؛ زیرا در آن، از خدا درخواست می‌شوند ملعون را دور سازد و این‌که چه افرادی مستحق دورشدن از رحمت خدا هستند از اسرار غیبی است و غیر از خدا و رسول، کسی از آن آگاه نیست. بنابراین نمی توان بدون ملاک، افراد خاصی را لعنت نمود (ر. ک: محجة البیضاء، همان، ص219). امروزه در جامعه برخی افراد به محض این‌که نزاعی بینشان صورت می‌گیرد، بی‌مبالات یکدیگر را لعنت ونفرین می کنند درحالی که این، کاری خلاف تعالیم دینی است.
لعن دیگران کار خطیری است؛ زیرا در آن، از خدا درخواست می‌شوند ملعون را دور سازد.

لعن سه مرتبه دارد (ر. ک:محجة البیضاء، همان، ص219، 220): 1. . لعن به وصف عام؛ مثل لعن کافران، فاسقان و اهل بدعت. البته تشخیص بدعت امری خطیر است که علماء دین و فقهاء باید آن را تشخیص دهند از این رو شناخت اهل بدعت هم کار عوام نیست وایشان نباید دست به چنین لعنی بزنند. 2. لعن به اوصاف خاص؛ مانند لعن بر یهود و مجوس و رباخوار و… این دو قسم از لعن و نفرین جایز است. پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم، برخی گروه‌ها را با ذکر صفات لعنت می‌نمود؛ مانند آن‌که می‌فرمود: «لعن الله من عَمِلَ عَمَلَ قوم لوطٍ. » و یا «لعن الله الراشی و المرتشی و الماشی بَینهما» یعنی خداوند بر کسی که کار قوم لوط را انجام می دهد و بر رشوه‌دهنده، رشوه‌گیرنده و واسطه‌ی میان آن دو لعنت کند. (میزان الحکمه، محمدی ری‌شهری، ج10، ص 275). 3. لعن بر شخص خاص که در آن باید تأمل و دقت فراوان نمود ؛زیرا بدون اذن شارع مقدس در بسیاری موارد از عفت کلام خارج و غیر مجاز است. به عنوان مثال لعن بر فرعون یا ابوجهل جایز است؛ چون آنان بر کفر مرده اند.

لعن سه مرتبه دارد: لعن به وصف عام، لعن به اوصاف خاص، لعن بر شخص خاص
همچنین نفرین بر دیگران و دعای به شر، کاری نزدیک به لعن و مذموم است و باید از آن اجتناب کرد؛ مانند این جمله که بگوید «لا صحح الله جسمَه و لا سلّمه الله» و یا آنکه به دیگری بگوید: «برو به جهنم» یا «گرفتار غضب خدا شوی» و … (ر. ک: محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 219-220، 224) زیرا پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم فرمودند: «لا تلاعنوا بلعنة الله و لا بغضبه و لا بجهنّم» یعنی یکدیگر را به لعنت و غضب خدا و جهنم نفرین نکنید. (همان، ص 219).

مسلمانان نه‌تنها حق ندارند یکدیگر را نفرین کنند، بلکه معصومان، مؤمنان را از نفرین و دشنام بر حیوانات، تمامی مخلوقات خدا (که شامل موجودات بی‌جان و گیاهان هم می شود). روزگار، احوال، اوقات، ساعت و شب و روز نهی نموده اند. برخی افراد یکدیگر را به بی دینی و فسق یا کفر متهم می کنند، این کار نیز در شریعت اسلام مذموم است و کسی نباید دیگری را به کفر و فسق متهم کند. (ر. ک: همان، ص217، 224)

 

ریشه‌های بد زبانی

دشنام‌دادن و هرزه‌گویی و نفرین و لعن دیگران اگر به‌صورت مداوم تکرار شده و تبدیل به عادت شود، می تواند نشانه‌ای از مشکلات درونی در فرد باشد؛ زیرا باطن انسان در زیر زبانش پنهان است. امام علی علیه السلام فرمود: «تَکَلّموا تُعرفوا فانّ المرءَ مَخبوءٌ تحتَ لسانِه» یعنی سخن گویید تا شناخته شوید؛ زیرا آدمی در زیر زبان خود پنهان است. (نهج‌البلاغه، ح 392) کلام علی علیه السلام را این آیه تصدیق می کند: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فىِ لَحْنِ الْقَوْلِ» (محمد: 30) یعنی: تو می­توانی آنان را از طرز سخنانشان بشناسی. این مشکلات درونی را می توان به دو قسم تقسیم نموده:
حقیقت ایمان چیزی است که هم‌عقل آن را می‌پذیرد و هم نفس به آن متعلَّق می شود و هم اعضاء و جوارح به آن عمل می کنند.

 

1. ناهنجاری‌های درونی

برخی از ریشه‌های بی‌عفتی در زبان را که ناشی از صفات و رذایل اخلاقی است، می توان از کلمات معصومان استخراج کرد؛ مانند:

1-1 ضعف ایمان

ایمان واقعیتی است که بخشی از آن در قلب جا دارد، بخشی در مرحله‌‌ی نفس ظهور می کند و قسمتی در اعضاء و جوارح نمود می‌یابد.‌ این‌که گفته می شود ایمان اعتقاد و تصدیق به قلب، اقرار به زبان و عمل به ارکان و اعضاست (نهج‌البلاغه، ح 227) از همین باب است؛ یعنی حقیقت ایمان چیزی است که هم‌عقل آن را می‌پذیرد و هم نفس به آن متعلَّق می شود و هم اعضاء و جوارح به آن عمل می کنند (مراحل اخلاق در قرآن، جوادی آملی، ص 318).

رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمودند: «لا یستقیم ایمان عبدٍ حتی یستقیم قلبه و لا یستقیم قلبُه حتی یستقیم لسانُه» یعنی ایمان هیچ بنده‌ای درست نشود تا آن که دلش درست شود و دلش درست نشود تا آن‌که زبانش درست شود(میزان الحکمة، محمدی ری‌شهری، ج10، ص 260)؛ یعنی کنترل زبان بخشی از ایمان است و کسی که زبانش به گفتن هرزه و دشنام و نفرین عادت نموده، در ایمانش دچار نقصان و ضعف است. از این‌رو در احادیث، مکرر بر این نکته تأکید شده که مؤمن که ایمان در قلبش مستقر شده، اهل دشنام، لعن و سخن هرزه نیست (ر. ک:اصول کافی، ج4، ص14-17/ بحار الانوار، مجلسی، ج64، ص311)؛ مانند این حدیث که پیامبرصل الله علیه و آله و سلم فرمودند: «لیس المؤمن بالطعّان و لا الفاحش و لا البذئ» (محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 215).

1-2 نفاق

کسی که اهل فحاشی است قلبش دچار مرض نفاق گردیده، زیرا امام صادق علیه السلام فرمودند: «ان الفحش و البذاءَ و السَّلاطه من النفاق» یعنی دشنام دادن و بدزبانی و هرزه‌گویی از (نشانه‌های) نفاق و دورویی است (اصول کافی، کلینی، ج4، ص 17). نفاق یکی از وجوه پنهان روح و بیماری های نهان انسان است و به کسی که کفر خود را پوشیده می‌دارد و اظهار ایمان می نماید، منافق گفته می شود و نگه‌ نداشتن زبان یکی از نشانه‌های نفاق است. علی علیه السلام نیز فرمود: زبان مؤمن در پشت قلب او و قلب منافق در پشت زبانش است… منافق هرچه به زبانش بیاید می‌گوید(دانشنامه‌ی امام علی علیه السلام، رشاد، ج4، ص 402-408). انسان منافق فاقد صداقت در اندیشه و در رفتار و گفتار است. رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «لاینبغی لصدّیقٍ ان یکون لَعّاناً» یعنی برای انسان صدّیق (بسیار راست‌گو) شایسته نیست که بسیار (دیگران را) لعن کند (میزان الحکمة، محمدی ری‌شهری، ج10، ص 272) صدیق مقابل منافق است؛ بنابراین کسی که از نفاق و دورویی دور است زبان به دشنام ولعن آلوده نمی کند.

انسان منافق فاقد صداقت در اندیشه و در رفتار و گفتار است.

1-3 ستمگری

کسی که دیگران را با فحاشی تحقیر می کند در حقیقت به حریم عزت آنان تجاوز نموده و جزو ستمکاران وظالمان محسوب می­شود. امام صادق علیه السلام فرمودند: « البذاء من الجَفاء و الجفاءُ فی النار»، یعنی بدزبانی از جفاکاری و جفاکار در آتش است (اصول کافی، کلینی، ج4، ص 17) و مطابق روایات- چنان­که گذشت آنکه ابتدا شروع به ناسزاگویی می کند ستمکارتر است.

1-4 پست منشی

امام باقر علیه السلام فرمود: فحش سلاح دون مایگان و پست منشان است(میزان الحکمة، محمدی ری‌شهری، ج3، ص 2377). . انسان فرومایه هرگاه از دستیابی به سلاح معرفت و آگاهی ناتوان گردد و شکست و تسلیم را مسلم ببیند و جرأت قبول حق و اعتراف به جهل و نادانی خویش را ندانسته باشد با دشنام گویی سعی می کند، ضعف و زبونی خود را پنهان سازد.  

 

2. ریشه‌ی اعتقادی

مواردی که تاکنون ذکر شد، هرکدام یک صفت رذیله‌ی اخلاقی هستند که بی‌عفتی در کلام مانند یک علامت از آن صفت پرده بر می‌دارد. بی حیایی در گفتار ازضعف باور توحیدی انسان نشآت می­گیرد؛زیرا دستورات عملی دین به ریشه اعتقادی برمی­گردد. همّت یا سستی انسان‌ها در عمل به دستورات اسلام به شدت ایمان و اعتقاد آن‌ها به یگانگی خدا بازگشت می کند. هراندازه‌ انسان به یگانگی، ربوبیت و عظمت خدا باور داشته باشد، ازآنجاکه او را هرلحظه ناظر بر اعمال خویش می بیند، مراقبت بیشتری از جوارح، قلب و اندیشه ی خود می کند و هر اندازه که باور توحیدی او سست باشد، مراقبتش بر انجام وظایف بندگی و ترک آن‌چه معبود نمی‌پسندد، کم تر است. اعمال انسان بر جهان‌بینی او استواراست وجهان‌بینی توحیدی، فرد را به بندگی و اطاعت از بایدها و نبایدهای دین وا می دارد.
اعمال انسان بر جهان بینی او استواراست وجهان بینی توحیدی، فرد را به بندگی و اطاعت از بایدها و نبایدهای دین وا می دارد.
امام صادق علیه السلام از اجداد گرامش از رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم نقل فرموده‌اند: «من عَرِفَ الله و عظّمَه مَنَعَ فاهُ مِنَ الکَلامِ و بطنَه من الطعامِ و عنّی نفسَه بالصّیامِ و القیامِ» (مجموعه ورام، ابن ابی فراس، ج1، ص175) یعنی برای این‌که انسان مواظب دهان باشد و هر حرفی را نزند، معرفت خدا لازم است. کسی که خدا را بشناسد، او را بزرگ بشمارد، در پیشگاه خدای عظیم هر حرفی را نمی‌زند و شکم را هم با هر غذا، گرچه حرام باشد، آلوده نمی کند. (حکمت عبادات، جوادی آملی، ص 155)

 

نتیجه

زبان مانند سایر اعضای بدن دچار گناهان و آلودگی­هایی است که گفتن ناسزا، سخنان رکیک، لعن و نفرین از جمله آنها شمرده می­شود. ازآنجا که زبان وسیله اظهار مکنونات قلبی انسان است، زبان آلوده نشان دهنده ضمیرناپاک و ناشی از اندیشه و عقاید ناصحیح انسان است. با توجه به این که رفتار و کردار انسان از باورهای اعتقادی او سرچشمه می‌گیرد، بهترین راه برای اصلاح رفتار، اصلاح باورهاست. آبی که از سرچشمه گل‌آلود است باید از همان‌جا تصفیه گردد. اگر امروزه برخی از افراد در سخن‌گفتن، بی‌مبالات بوده و مبتلا به آفات زبان هستند، باید در اعتقادات مسلمانی خود تجدیدنظر نمایند. انسانی که به واقع موحد باشد وتنها خدا را عبادت کند وبنده­ی نفس نباشد همیشه اعضای خود را در خدمت عبادت خدا قرار می­دهد. دست، پا، چشم، زبان وهمه اعضایش یکصدا خدا را عبادت می کنند و از نافرمانی او گریزانند. به این جهت هرگز کلماتی که مورد غضب مولایش باشد بر زبان نمی آورد.

نکته مهم: بهترین راه برای درونی کردن اصول عقاید واستحکام باور توحیدی در افراد، بیدار نمودن فطرت خدا شناسی وخداجویی انسان است ؛زیراخداوند سرمایه توحید را در درون هر انسانی به ودیعه گذاشته و هرکودکی با فطرت یگانه پرستی متولد می شود وبرای حفظ این امانت تنها باید از پوشیده شدن آن با حجابهای غفلت ودنیا زدگی ممانت نمود. البته این مبحث گسترده بوده و توضیح آن مجال مستقلی می طلبد که در جای خود قابل طرح است.

 

پیشنهادات:

1- برای اصلاح رفتارها در جامعه‌ی اسلامی باید مباحث عقیدتی در نظام آموزشی مورد عنایت ویژه قرار گیرد. درس عقاید در هر مقطع تحصیلی، به فراخور فهم مخاطبان، تبیین گردد و اکتفا به یک مقطع تحصیلی برای آموزش عقاید، نتیجه بخش نیست.

2-خانواده که مهمترین کانون تربیت انسان است، باید به مسائل عقیدتی به‌صورت ویژه توجه نماید. . کودکی که از آغاز با روح بندگی و تسلیم در برابر دستورات شرع تربیت گردد، در کنترل رفتار و اندیشه و گفتار خود موفق‌تر از دیگران است. بنابراین همانگونه که کلاسهای آموزش خانواده یکی از برنامه‌های فرهنگی جامعه است و توسط وزارت آموزش و پرورش، ارشاد و موسسه‌های فرهنگی وابسته دنبال می­شود، باید کلاسهای عقیدتی برای خانواده‌ها هم تشکیل گردد.

3- در موضوع «روشهای تربیت کودک مبتنی بر توحید و عبودیت» باید در مراکز پژوهشی تحقیقات کاربردی جدیدی انجام شود ونتیجه آن به مراکزی که در عمل به تربیت نسل آینده می­پردازند ارائه گردد.

4- یک راهکار برای کسی که به بی عفتی در کلام مبتلا است اندیشیدن در عواقب عمل و مطالعه روایات اخلاقی در این زمینه است ؛زیرا فهمیدن زشتی یک کار انسان را از انجام آن منزجر می کند.

5- بعد از تصمیم برای اصلاح رفتار، تمرین برای مراقبت از زبان در طول روز به ترک این عادت کمک می­کند. به این صورت که در اول روز با خود قرار بگذارد در آن روز به هیچ وجه دشنام نگوید و در پایان روز نتیجه مراقبت خود را یادداشت و هر روز آن را با روز گذشته مقایسه کند. با تکرار این کار تعداد بد زبانی او کاهش می یابد.

 

فهرست منابع

· قرآن کریم

· نهج البلاغه

· آداب معاشرت از دیدگاه معصومین، شیخ حر عاملی، ترجمه محمد علی فارابی و یعسوب عباسی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1372

· اصول کافی، محمد کلینی، ترجمه وشرح جوادمصطفوی، تهران، انتشارات علمیه اسلامی، بی تا

· تحریر الوسیله، روح الله خمینی، نجف:مطبعة الادب، بی تا

· التحقیق فی کلمات القرآن، حسن مصطفوی، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی، 1369ش

· حکمت عبادات، عبدالله جوادی آملی، قم، اسراء

· دانشنامه امام علی(ع)، علی اکبر رشاد، تهران، پژوهشگاه فرهنگ واندیشه اسلامی، 1382

· الفروق فی اللغه، ابوهلال عسکری، ترجمه محمد علوی مقدم وابراهیم الدسوقی شتا، مشهد، آستان قدس رضوی، 1362

· لسان العرب، ابن منظور، تصحیح میردامادی، بیروت، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، 1414 ق.

· مجمع البحرین، فخرالدین طریحی، تحقیق احمدحسینی، مکتبه المرتضویه، بی تا

· مجموعه ورام آداب و اخلاق در اسلام، ورام بن ابی فراس، ترجمه محمدرضاعطایی، چ2، مشهد: بنیاد پژوهشهای آستان قدس، 1375

· محجه البیضاء، ملا محسن کاشانی، تصحیح علی اکبر غفاری، چ2، قم، دفترانتشارات اسلامی، بی‌تا.

· مراحل اخلاق در قرآن، عبدالله جوادی آملی، قم، اسراء

· میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، با ترجمه فارسی، قم، دارالحدیث، 1385

پی نوشت ها

[1] قال رسول الله: ملعون من سبّ والدیه و فی روایة اُخری: مِن اکبر الکبائر دَن یسبّ الرجل والدیه قالوا یا رسول الله (صلی الله علیک)، و کیف الرجل یسبّ والدیه؟ قال: یسبّ الرجلَ فیسبُّ اباه فیسبّ الآخرُ اباه

[2] ان الله یُبغِضُ الفاحشَ المُتَفَحِّشَ

نویسنده:بی بی وحیده هاشمی، دانش آموخته مدرسه علمیه اسلام شناسی 

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 1395نظر دهید »

دشنام عملی زشت و گناه مسلم است و هرگز درخور اهل ایمان و انسان های خدا جو و با وقار و مودب به ادب اسلامی نمی باشد. مقابله به مثل در امثال این مورد كه گناه و زشتی آن مسلم است، نیز شایسته مومن نیست، بهترین برخورد با آدم فحاش بی توجهی كریمانه به او است. قرآن كریم در صفات مومن می فرماید: « وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا»(سوره فرقان آیه72)؛ هنگامی كه با لغو برخورد می كنند، كریمانه از آن عبور می كنند.عصبانی

فحاشی و بد دهنی و هرزه گویی، و بیان كلمات ركیک، یكی از خصایص زشت افراد فاسد، عاجز، ناتوان و بی منطق است . افراد سفیه بی خرد، در برخورد با مردم چون از منطق و كلام درستی برخوردار نیستند و از دادن جواب صحیح عاجز هستند، بی پروا دهان را باز می كنند و زبان خویش را حركت می دهند و با الفاظ ركیک، فحاشی می كنند. افراد جاهل و نادانی كه با كوچكترین بهانه خشمگین شده، به دور از شرم و حیا، فحش و دشنام می دهند. و آبروی دیگران را مورد هجوم قرار داده و از بین می برند.

فحش دادن و دشنام عملی زشت و گناه مسلم است و هرگز درخور اهل ایمان و انسان های خدا جو و با وقار و مودب به ادب اسلامی نمی باشد. مقابله به مثل در امثال این مورد كه گناه و زشتی آن مسلم است، نیز شایسته مۆمن نیست، بهترین برخورد با آدم فحاش بی توجهی كریمانه به او است. قرآن كریم در صفات مومن می فرماید: « وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا»(سوره فرقان آیه72) ؛ هنگامی كه با لغو برخورد می كنند، كریمانه از آن عبور می كنند.

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود: بهشت بر فحاش و هرزه گوى کم حیائى که باک ندارد چه میگوید و چه مى‏شنود حرام است.

عمران بن نعمان نقل کرده است: حضرت صادق(علیه السلام) دوستی داشت که همیشه همراه حضرت بود. روزی در رکاب امام در بازار کفاش ها می رفتند و غلام این شخص که اهل «سند» بود، به دنبالش می رفت، همین طور که می رفتند، آن شخص به عقب سرش نگاه کرد و غلام خویش را ندید. چند بار برگشت و نگاه کرد، باز او را نیافت. خیلی عصبانی و ناراحت شده بود، ناگهان مشاهده نمود که غلام با سرعت می آید (گویا مغازه یکی از کفاش ها نظر غلام را جلب کرده و مدتی در آنجا به نظارت ایستاده بود). وقتی غلام نزدیک شد، یار امام به آن غلام گفت: کجا بودی مادر فلان؟ حضرت تا این کلام را شنید از تعجب دست به پیشانی زد و فرمود: سبحان الله مادرش را به زنا متهم می کنی؟ من خیال می کردم تو خوددار و پارسایی! و اکنون می بینم که ورع و پارسایی نداری!

عرض کرد: قربانت گردم مادرش زنی است از اهل «سند» و مشرک است. حضرت فرمود: مگر نمی دانی که هر ملتی برای خود ازدواجی دارد؟ از من دور شو دیگر نمی خواهم با تو باشم. حضرت این را فرمود و از آن مرد دور شد.

عمران بن نعمان به نقل از این داستان می گوید: «دیگر هرگز حضرت را با آن مرد ندیدم که راه برود و همنشین باشد.»(اصول کافی، ج 4، ص 16 )

آتش گناه

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:

قالَ رَسُولُ اللّه‏ صلی الله علیه و آله: سِبابُ المُۆمِنِ فُسُوقٌ وَ قَتالُهُ كُفرٌ وَ أَكلُ لَحمِهِ مِن مَعصِیَةِ اللّه‏ِ. (بحارالانوار 75: 255 ح 39. )

رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: فحش دادن به مۆمن فسق و فجور است و كشتن او كفر است و خوردن گوشت او (با غیبت كردن) گناه و نافرمانى خداست.

امام باقر علیه ‏السلام:

إنَّ اللّه‏َ یُبغِضُ الفاحِشَ المُتَفَحِّشَ؛ خداوند، دشنام گوى بدزبان را دشمن مى ‏دارد. (گزیده تحف العقول، ح157)

 امام صادق(علیه السلام) فرمود: «فحش دادن ظلم است و ظالم در آتش دوزخ قراردارد.»(1)

- پیامبر(صلی الله علیه و آله)- فرمود: «خداوند بهشت را حرام كرده بر هر دشنام دهنده بی آبروی بی حیائی كه از آنچه می گوید و از آنچه به او گفته می شود باكی ندارد و متأثر و ناراحت نمی شود.» (2)

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود؛ از نشانه‏هائى که ثابت می‌کند شیطان در نطفه فردی شرکت دارد. این است که او فحاش باشد و باکى نداشته باشد که چه مى‏گوید و چه می‌شنود

- و نیز فرمود: «هرگاه شخصی را دیدید كه نسبت به آنچه می گوید یا درباره او گفته می شود بی مبالات و بی تفاوت است پس همانا او یا زنازاده است و یا شیطان شریک او بوده است.»(3)

- و نیز فرمود: «فحش به مۆمن مانند نزدیک شدن به مرگ است.»(4)

- همچنین فرمود، فحش به مۆمن فسق، و جنگ با او كفر است.»(5)

بهشت بر این فرد حرام است - قال رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى کُلِّ فَحَّاشٍ بَذِی قَلِیلِ الْحَیاءِ لَا یبَالِی بِمَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ فِیه.

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود: بهشت بر فحاش و هرزه گوى کم حیائى که باک ندارد چه میگوید و چه مى‏شنود حرام است. (ارشاد القلوب ج1 ص143 )

شرکت شیطان در نطفه فحاش

-وَ قَالَ الصادق (علیه السلام) مِنْ عَلَامَاتِ شِرْکِ الشَّیطَانِ الَّذِی لَا شَکَّ فِیهِ أَنْ یکُونَ الرَّجُلُ فَحَّاشاً لَا یبَالِی مَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ فِیهِ فَإِنَّهُ لُعِبَ بِه.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود؛ از نشانه‏هائى که ثابت می‌کند شیطان در نطفه فردی شرکت دارد. این است که او فحاش باشد و باکى نداشته باشد که چه مى‏گوید و چه می‌شنود. (ارشاد القلوب ج1 ص143)

بدترین بندگان خدا

- وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ شَرِّ عَبِیدِ اللَّهِ مَنْ یکْرَهُ مُجَالَسَتُهُ لِفُحْشِه.

حضرت رسول فرمود: شرورترین بندگان خدا کسى است که مردم بواسطه‏ى فحاشى او خوش ندارند که هم مجلسش باشند (ارشادالقلوب، ج1 ص143)   

 

نکته آخر :

یادمان باشد کلمه به کلمه حرف های ما ثبت و ضبط می شود و باید پاسخگوی تک تک آن ها باشیم ، یادمان باشد جوری صحبت کنیم که فردای قیامت از الفاظی که از دهانمان خارج شده شرم زده و سرافکنده نشویم .

یادمان باشد با فحاشان و بی پروایان که هر لفظی را به راحتی بر زبان جاری می کنند همنشین نباشیم که این عمل شنیع خواه ناخواه بر ما هم تأثیر خواهد گذاشت و یادمان باشد که شأن ما والاتر از آن است که با به زبان آوردن چنین کلماتی خود را خوار و خفیف کنیم.

«مواظب گفتارمان باشیم که تبدیل به کردار ما می شود.» 

 

پی نوشت ها:

1-كافی، ج2، ص325، وسائل، ج11، ص330

2و 3- كافی، ج2، ص323، تحف العقول، ص416

4-كافی، ج2، ص359، وسائل، ج8، ص611

5-كافی، ج 2، ص360

منبع: 

http://article.tebyan.net/255384/

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 14 اسفند 1395نظر دهید »
وبلاگ مشکات در راستای اشاعه مکتب محمدی و فرهنگ علوی و فاطمی راه اندازی شده است. امید است بتوانیم قدمی در اعتلای فرهنگ اسلامی در جامعه برداریم. انشاﺀالله
جستجو
آمار
  • امروز: 67
  • دیروز: 87
  • 7 روز قبل: 165
  • 1 ماه قبل: 394
  • کل بازدیدها: 9639
رتبه
  • رتبه کشوری دیروز: 135
  • رتبه مدرسه دیروز: 3
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 181
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 3
  • رتبه کشوری 90 روز گذشته: 236
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 3
 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)